تبليغاتX
دانایی توانایی

دانایی توانایی

چارخونه تمام و اما...

بسم الله الرحمن الرحیم

چارخونه تمام شد! اما........

طنز چارخانه که از شبکه سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش می شد قسمت پایانی آن درتاریخ 16/10/1386 تمام شد. شاید بتوانم بگوییم طنز با محتوای خالی را مشاهده کردیم، از اول جاده باریک ناپیدا و پر پیچ و خم را پیمود و مدتی بعد سرجایش برگشت و این گشت و بازگشت نود قسمتی، تماشاچیان عاشق برنامه طنز را باخورجین خالی سرگردان کرد. طنز نویسنده توانا می خواهد که بتواند معنا را در قالب زیبا ارائه کند.اما این برنامه از اول قالب تهی ارائه کرد و علی رغم وعده ها، آخرش هم تهی بود.تنها باتلاش فراوان نشان داد هرچه مشکل وجود دارد زیرسر مهاجرین است. و جالبتر این که هربار تلاش می کرد تا نشان دهد که  افغانی مثلا ، خشونت نهادینه شده دارد، سواد ندارد، آینده  ندارد.یا حتی آرزو ندارد. و در عین حال، آینده مبهم آنان را باواژگان صریح ، سنگین، وادبی به کار می برد،. مانند «افق تاریک»، «بن بست». «دیوار فولادین».

نویسنده حرفۀ و توانا کسی است که بتواند برخی مفاهیم اولیه رشته خود را درک کند. نسبت به چیزی که در قالب برنامه ابراز وجود می کند به طور دقیق اطلاعات بدهد. نه اینکه تصورات قالبی خود را  که هنر نزد ایرانیان است و« بس» بیان کند.در گذشته­ی دور شاعر محترم در زمانی این شعر را گفت که  ایران آن زمان حوزه های تمدنی بزرگ چون بلخ، غزنی، و هرات، بخارا ، نیشابور و... را در خود با اندیشمندان و فرهنگیان پیشتاز در علم و فن و فلسفه و ادبیات و غیره داشت. امپراتورهای آن زمان از نام ایران لرزه به اندامش می افتاد و در مقابل نام ایران بخاطر هنر و اندیشه اش سر تعظیم فرود می آوردند. نویسنده محترم با تحقیر افغانها در این مجموعه، گذشته با عظمت خودش را زیر سوال می برد ( و در چندین مورد نشان داد که خشونت جزء وجود شنبه و چهار شنبه ها است. است مثلا نام شان، نام که نماد همه چیز است نام خنثی، یا اگر برنامه تبلیغاتی مؤسسه آموزشی را تبلیغ می کنند پیشنهادشان آنستکه  باخون نشان داده شود.یا وقتی شکوه خانم در خانه خالی با خاطراتش سیر می کند کمربند خشونت چهارشنبه را به ذهن می آورد)  از طرف دیگر، سراینده شعر هنر نزد ایرانیان است و بس در زمانی سروده شد که روابط بسیار محدود و اطلاعات بسیار آهستگی وسایل نقلیه آن زمان مبادله می شد اما در این زمان که هر لحظه اطلاعات مبادله می شود، چینین نگرش بسته ای جای بسیار تعجب دارد.

 پسرمنصور که از «غرب آمد» باخود مفهوم تازه آورد به نام «آرزوها» این مفهوم امیدوار کننده، امیدوار کرد که آخر فیلم از نظر محتوایی حرفی مفید خواهد داشت. چون  واژه آرزو  بهترین محرک انگیزشی است برای رسیدن به اهداف، اما وقتی هرکدام از بازیگران از آرزوهای خودشان حرف می زنند تصور درستی از آنها ندارند و یا اصلا آرزو ندارند و اینگار مفهوم آرزو چیزی بی ارزش است و بعد از ده سال که برگشتند می بینیم که آرزوها چیزی نیست جز یک حرف خالی؛ در حالی که آرزو و امید به آینده ریشه شرقی دارد،مفهوم رسیدن به سعادت  شرقی است.حیات پس از مرگ از عقاید ماست ولی دوران پیری منصور و بازگشت بچه ها  به خانه درحالی که باخود چیزی قابل عرضۀ نیاورده اند،  نشان دهنده نداشتن هدف و پوچ بودن زندگی است. خانم شکوه و منصور می روند ولی به پشت سرشان نگاه می اندازند، در حالی درآموزه های دینی یک انسان مسلمان در رفتن به سوی مرگ و خانه آخرت حالت آرامش روانی دارد و نگاه به پشت نمی اندازند که کاش برگردیم .حکایت می کند آنگاه به آینده و آینده نگری جزء  عقاید ماست.مانند اعتقاد به حیات پس از مرگ که  جزء باورهای ماست. قالب طنز می تواند حرفهای اساسی را بازگو کند که متاسفانه در این برنامه فرصت از دست رفت.امید وارم برنامه سازان آینده تسلیم تبلیغات روزمره رسانه ای نشوند و برنامه ماندگار خلق کنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/17ساعت 2:4  توسط حمیداله شریفی  | 

رسانه­ های ایران و پيامدهاي رواني آن بر آوارگان افغانستاني مقيم ايران

بسم الله الرحمن الرحيم

رسانه­  و پيامدهاي رواني آن بر آوارگان افغانستاني مقيم ايران

    مقدمه:

 آوارگي يکي از پديده هاي شوم جهان معاصر است که آثار زيانبار اقتصادي، رواني، و اجتماعي برجا مي گذارد. بهداشت روان افراد بيجا شده را باخطر جدي روبرو مي­کند و در برخي موارد منجر به آسيب رواني مي شود. مهمترين عوامل آسيب رسان عبارتند از: آوارگي و غريبه بودن، نداشتن شغل آبرومند، نداشتن موقعيت اجتماعي، گرفتاريهاي سخت اقتصادي، مشکلات تحصيلي، نحوه تعامل جامعه آواره پذير، آشنا نبودن به زبان و فرهنگ آن کشور، و برخورد رسانة با آوارگان مي­باشد. هريک از گزاره­هاي بالا به تنهايي، مي تواند آسيب رواني به وجود آورد.

 در اين ميان نگاه ما به رسانه است. رسانه يکي از ابزارهاي فرهنگي، در نقش اطلاع رساني خدمت مي­کند. و در کنار آن، نقشهاي همچون رابط اجتماعي، پالايش، تخليه هيجاني، فرافگني، نقش جبراني و  جنگ روانيرا هم به عنوان وظايف دوم، انجام مي­دهد.

مهمترين رسانه هاي امروز، نشريات مانند روزنامه، مجله، کتاب، راديو و تلوزيون، ماهواره، اينترنت و ديگر توليدات نرم افزاري و سخت افزاري است. اهميت رسانه و کارکرد آن در انتقال پيام و انديشه بر کسي پنهان نيست. در واقع، رسانه کره زمين را چون توپ کوچک در تور دارد.[1]

بي شک، تشکيل نظام جمهوري اسلامي به رهبري امام خميني غنيمت بزرگي براي جهان اسلام است که خود «نظام» به عنوان يک سيستم برخواسته از گزاره هاي ديني انتقال دهنده بزرگترين پيام دين براي بشريت مي باشد. از طرف ديگر رسانه­هاي نظام ديني ـ اسلامي توانستند نداي اسلام را به جهان انتقال دهند. با وجود اين، به نظر مي­رسد عملکرد برخي رسانه­ها در ايران نسبت به مهاجرين از مزاياي که بتوان به آنها نمره مثبت داد متاسفانه بي بهره است.

در اين نوشتار گزارش کوتاه برخي خبرهاي داخلي، مقاله، و  نگاه اجمالي به«طنزچارخانه» را به عنوان گواه بر مدعا به حضور تان تقديم مي کنيم. و به تأثير منفي آنها بر روان پناهجويان ياد آور مي شويم تا شايد شاهد رفتار منصفانة بيشتر در جامعه باشيم.

1.              روز نامه ايران 17 آبانماه 68 در قسمتي از مقالة زير عنوان «روزگار تخريب اصفهان» مي­نويسد: ظل السلطان پسر ناصر الدين شاه  صد سال پيش نزديک به 150 اثر اصفهان را نابود کرد. و سپس در تتر نسبتا درشت ادامه مي دهد: «افول شهر اصفهان با حمله افغانها در سال 1135 آغاز شد.» بزعم نويسنده، عامل اصلي جنايت تخريب، افغانهاي متجاوزي هستند که براي بار اول تخريب را شروع کردند. و به تبع آن، ظل السلطان جرئت يافت، بيشترين سازه هاي صفوي ها را نابود کند.

برسي

بهتر است در اين مورد به  نوشتة جلال آل احمد مراجعه کنيم وي در باره علل غرب زدگي اشاره مي کند: « فرار و گريز از هند، حملات مغول و حملات متوالي ايلها و اقوام گرسنه از شمال شرق، نرسيدن به شهر نشيني و تمدن شهري از علل غرب زدگي مي باشد. در ادامه به اين نکته آگاه مي کند که اگر مستثنياتي (در زمينه شهر سازي)در گذشته تاريخ در صحراي خوزستان مي بينيد، همچون شوش، يا در صحراي مرکزي همچون اصفهان و کاشان و ري، تنها بر اينها نمي توان حکم کرد.(زيرا) بناي تاريخ گذشتة ما بر دوش پي­ها، و ستون ها ، و ديوارها  و خانه­ها ،و بازارها، نيست، چون هر سلسلة که بساط خود گسترد، اول بساط سلسله پيش را برچيد. از ساساني­­ها بگير که کن فيکن کردند آنچه را که از اشکانيها مانده بود، تا قاچارها که دوغاب کشيدند به در و ديوار هرچه بناي صفوي بود و تا همين امروز که بانک ملي ساختند بر جاي تکية دولت، و وزارت دارايي، برجاي خوابگاه کريم خواني.[2](غرب زدگي جلال آل احمد. ص 41-43) تخريب آثار حاکمان قبلي از کارهاي بي فکرانه حاکمان جديد بود و اين سلسله ادامه داشت. در اينجا  نمي خواهيم ثابت کنيم که برخي از نويسندگان تصورات قالبي[3] شان را بازنمايي مي­کنند. و يا براي نان و نام قلم مي زنند و هر ننگ و هنگ را به ملتي نسبت مي دهند ولي وقتي نوشته جلال را مي بينيم و با سياهه هاي روزنامه هاي امروزي مثل روزگار تخريب اصفهان مقايسه مي کنيم، زنجير تعصبي را مي بينيم که آزاد انديشي و مسئوليت فرهنگي و قلمي را در اسارت نگهداشته است.

به اين مسئله دقت شود که  يکي از غلط­هاي مشهور در ايران اين است که جنگ­هاي اصفهان را به افغاني­ها نسبت مي دهند. نويسنده «روزگار تخريب اصفهان» هم از همين غلط مشهور پيروي مي­کند. در حالي که واليان صفوي از ضعف مديريت مرکز حکومت استفاده کردند و تصميم به عزل حاکم شان گرفتند. سوال اينجا است که آيا حمله کنندگان در اصفهان که حکومت صفوي را ساقط کردند واقعا  افغاني بودند؟ قراين و شواهد تاريخي گوياي اين حقيقت است که افغانستان کنوني بعد از قتل نادر تشکيل شد، تاپيش از کشته شدن نادر، افغانستان و ايران يکپارچه بود. به عبارت ديگر در زمان حکومت صفويان، واليان مثل والي قندهار، و... از طرف حاکمان صفوي مقرر مي شد. بنابراين، جنايت هاي که در اصفهان در جريان پادشاه گردشي رخ داد، نسبت دادن آنها به افغاني­هاا، ظلمي است که روا مي شود، اين اشتباه رايج، در کتاب هاي درسي مدارس گنجانده شده است. در حالي که مردم، تاريخ نويسان، و پژوهشگران افغانستاني جنايت هاي وحشيانة نادر در قندهار و سرزمين کنوني افغانستان را به ايراني ها نسبت نمي دهند.  بر فرض، کساني که حکومت صفوي را ساقط کردند به اين دليل افغاني معرفي کنيم که از سر زمين افغانستان آمدند، پس چرا دانشمندان مثل البيروني، فارابي، ابن سيناي بلخي، مولوي جلال الدين رومي، ناصر خسرو، حکيم سنايي غزنوي و ديگر فرهيختگان حوزه تمدني هرات، غزني و بلخ را افغاني معرفي نمي کنيم؟  اين چه طرز نگاهي است  که خوبان آن سر زمين ايراني هستند ولي بدان و واليان حکومت صفوي تشنه قدرت، افغاني اند؟! اين نگاهِ يک بام و دوهوا، فرايندي است که در شرايط گذشته براي عاملان سياست استعمار تدوين شده بود. اما در شرايط کنوني که نويسنده مي خواهد غير مستقيم افغاني را مقصر جلوه دهد و بارهاي ديگر نام افغانستاني را به بدي ياد کند. ادامه سياست تفرقه انداز و دشمني است تا نيروهاي فرهنگي در روزمرگي گرفتار باشد است.

خواننده ايراني وقتي مقاله مثل «روزگار تخريب اصفهان » را مي خواند ناخود آگاه نسبت به افغانستان نفرت پيدا مي کند. در نتيجه مهاجرين افغانستاني اولين کساني هستند قرباني اين نفرت ناخواسته مي شود. بس.

2.  روزنامه جام جم 22/8/86 در زير عنوان «روزگار سياه معتادان در بازار سياه متادون تقلبي. به نقل از دبير کل ستاد مبارزه با مواد مخدر مي نويسد: يکي از تأثيرات اقدامات مرزي ايران در مقابله با ورود مواد مخدر از افغانستان ، تبديل مواد مخدر سنگين مانند ترياک به مواد مخدر سبک از جمله هيروئين و کراک در افغانستان بوده است. اکنون در افغانستان با تبديل بيش از 70 درصد ترياک توليده، به هروئين بيش از 500 تن هروئين توليد مي شود.»

مکث کوتاه :

الف)  خبر به گونه اي است که گويا علت اعتياد در ايران افغانستان است و اعتياد در ايران معلول، درحالي که  ممکن است تقاضا علت کشت ترياک و توليد فراورده هاي آن باشد. اگر تقاضايي از کشورها نباشد در افغانستان هرگز بوتة از ترياک کاشته نخواهد شد. به عبارت ديگر دولت ها اگر بتوانند تقاضا را به صفر برسانند، ناامني ها، و فعاليت مافيا از افغانستان برچيده خواهد شد و همه ما شاهد افغانستان امن، باثبات و مقتدر خواهيم بود.

ب) اين نوشتار طرفدار جدي مبارزه با مواد مخدر است و شکي نيست که مبارزه با کشت و برداشت، خريد و فروش، ترانزيت، و مبارزه جدي با انواع مواد مخدّر، راهکار لازم، مثبت و از بايسته هاي هر نظامِ است که مي خواهد اتباع سالم داشته باشد. اما مبارزه با قاچاق مواد، تنها راه حل نيست ابتدا بستر و زمينه اعتياد بايد از جامعه برچيده شود.

ج) برخلاف آمارها، در افغانستان معتاد به ترياک و هرويين بسيار اندک است زارعين خودشان معتاد نيستند. معتادين افغانستان اعتياد را از خارج افغانستان با خود در داخل افغانستان بردند. مردم بومي که مهاجر نشده اند اعتياد به مواد مخدر ندارد.

د) حقيقت اين است که  توليد کراک و هيروئين نيازمند به دانش خاص مي باشد که کشاورزان افغانستان دانش توليد هرويين را ندارند. چه برسد به کراک.کمتر از 10 در صد دهاقين افغانستان  مشغول کشت و برداشت ترياک هستند. آنها تنها مي توانند ترياک بکارند و به قيمت ارزان بفروشند اما اينکه کراک چيست؟ و هيرويين چگونه و در کجا توليد مي شود؟ بايد گفت که  مردم افغانستان نه فن ساخت آن را  دارد و نه مي دانند که کراک و هيروئين چيست و در کجا توليد مي شوند؟   

ساخت خبر به گونه اي است  که خواننده نسبت به کشور شرقي شان بدبين مي شود  و از اين بدبيني مستقيما مهاجرين آسيب مي بيند.

3.                 روزنامه ايران 17 آبان ماه 1386: استاندار يکي از استانهاي خراسان (در زمان رياست جمهوري خاتمي، خراسان که مربوط به ايران است را به به سه  استان تقسيم کردند که خراسان جنوبي هم مرز با فراه افغانستان است )مي گويد دولت نهم خراسان جنوبي را از نو بناکرد. درگفتگوي روزنامه نگار با استاندار به سوالي در باره مسائل امنيتي مي رسيم، استاندار به قاجاق سوخت  اشاره مي کند که برخي از مهاجرين درآن نقش داشت و موجب ناامني، تصادف و حادثه مي شد.

خلافکاري در هر جامعه وجود دارد. خلاف مخصوص، صنف خاص، طبقه خاص، مردم خاص، نيست. به عبارت ديگر در مرزهاي ديگر ايران که مرز با افغانستان است قاجاق سوخت وجود ندارد؟ آيا در مناطق نزديک مرکز و  در پايتخت عده به خريد و فروش غير قانوني مواد سوختي اقدام نمي کند؟

به نظر مي آيدپخش کارهاي خلاف يک خلافکار افغاني، حتي در صفحات حوادث که منجر به اشاعه فحشا، بدگماني و سوء ظن نسبت به ديگران شود. و آبرو و شخصيت انساني وي به عنوان انسان زير سوال برود و اين ايده را تزريق کند  افغاني­ها خلافکارند کار غير قانوني و خلاف است. زيرا در هر دولت نظام قضايي دارد که مسئله را در دادگاه بررسي مي کند و نسبت به جرم مرتکب شده، حکم مجازات صادر مي شود.

4. روزنامه کيهان 19 آبان 1386: دريافت مجوز براي کارکران خارجي ضروري است. مدير کل اشتغال اتباع خارجي حسين صالحي مرام مي گويد: «پيمان کاران متخلف شهرداري تهران به اين دليل ايراني را به کار نمي گيرند که کارگران را بيمه، حداقلِ حقوق، ساعات کار مشخص، و بهره مندي از خوابگاه انساني مناسب را دارند چون آنها ايراني است پس حق دارند در حمايت قانوني از مزاياي آن بهره مند شوند.»

در اين باره بايد خدمت مديرکل اشتغال اتباع خارجي يا بهتر بگويم خدمت مدير کل خلع کار اتباع خارجي بگوييم که اگر اتباع چون اتباع است حق ندارند در حمايت قانوني از مزايايي چون بيمه، حد اقل حقوق، ساعات کار مشخص و بهره مندي از خوابگاه انساني بهره مند شوند. اما نه در سايه حقوق کار، بلکه در سايه حقوق اساسي و انساني  اين حق را دارند که از مزاياي زندگي انساني برخوردار باشند يا ندارند؟ اگر دارند قبل از اينکه به وظيفه اداري خود توجه داشته باشيد که همان خلع کار است به وظيفه وجداني و انساني هم توجه کنيد از جناب مسئول بايد پرسيد که شما اگر مسئول آگاه در «امر اشتغال اتباع» هستيد پس وضعيت زندگي سخت و شرايط کار غير انساني بايد در حيطة وظيفه شما باشد. چرا به وظيفه خود عمل نمي کنيد و براي بهبودي شرايط کاري اتباع تلاش نمي کنيد؟

برداشت اول اين است که مسئول اشتغال اتباع با آگاهي از شرايط کار براي افغاني ها، از سو استفاده هاي که از کارگران افغانستاني در ايران مي شود چشم پوشي مي کند و دست صاحبکاران متخلف را باز مي گذارد که هر بهره برداري از کارگران اتباع(افغاني) را مي توانند بکنند چون آنها ايراني نيستند پس حق ندارند.

اين نگاه تکبر آميز ، برتري جويانه وتبعيض آميز فرايند تحقير، توهين را فراهم مي کند و زمينه  انواع آسيب هاي بدني، روحي و رواني را به دنبال دارد.   

5.      روزنامه کيهان 20 آبان 1386: تصميم هاي جديد براي تشديد مقابله با تردد غير مجاز اتباع افغاني در سيستان و بلوجستان

سعيد قائمي مشاور وزير و مدير کل اتباع افغاني مي گويد« براي بازگشت افاغنه سه گزينه بيشتر وجودندارد(1) به کشورشان برگردند. (2) به کشور ديگري برگردند.(3) در اردوگاه هاي که براي آنان پيش بيني خواهد شد منتقل شوند. اگر به کشور خودشان برگردند، از هر خانوار 5 نفره يک نفر و هرخانوار ده نفره دو نفر با گرفتن ويزاي کار مي توانند براي کار برگردند.»

واقعيت اين است که افغاني ها در ايران جمعيت اضافي هستند که ايراني ها ديگر تحمل ديدن چهره بيگانه مخصوصا افغاني را ندارند. به همين دليل هر روز پيامها رساتر ابلاغ مي شود. اما اين پيامها بر نظام رواني مهاجرين  اعم از پير وجوان، زن و مرد، کوچک و بزرگ را بهم ريخته و به شدت مختل مي کند و زندگي مشقت بار دوران مهاجرت سخت تر مي گرداند.

نکته بسيار جالب و خنده دار  اين است که مقام رسمي در سطح مدير کل اتباع بجاي استفاده از واژه فارسي «افغاني­ها»، کلمة «افاغنه» را به کار مي برد. در ايران، کلمة «افغانستاني­ها» تبديل به «افغاني ها» شد و «افغاني ها» به «افغانها»، اين  تبديل قابل توجيه است چون فرايند زبان گرايش به آسان نمودن واژه دارد. اما استفاده از جمع مکسر عربي در زبان فارسي شايد بسيار سنگين ست شايد استفاده از واژه افاغنه به جاي افغاني­ها در راستاي کاهشگرايي رواني و تحقير قابل توجيه باشد. در نهايت همانطور که استفاده از واژه اعراب براي جمع عرب ، ايرانيون براي جمع ايراني غلط است، استفاده از واژه افاغنه بجاي افغانها هم  غلط است.

6.      برنامه چارخونه در شبکه 3.

کار مثبت شبکه سه در چند سريال اين بود که مهاجرين را به عنوان  يک واقعيت اجتماعي در ايران معرفي کرد. برنامه مورد نظر ما يعني «طنز چارخانه» داراي دو نوع يا دو دسته بازيگران است. عده اي طنز گونه بازي مي کنند که عمدتا آدمهاي صادق، داراي درون پاک، مهربان، خير خواه و بيگانه نواز، بامزه، جالب و خنده دار، اينها خانواده منصوري، دختران  و کارمندان شرکت توليدي مرغ و تخم مرغ هستند در نتيجه نقش مثبت بازي مي کنند و انسان را در باغ وارد مي کند.البته اگر گروه دوم دسته دوم مخ آنها را خط خطي نکند.

دسته دوم  گروهي هستند که نامهاي غيرمعمولي دارند(نذير شنبَه، چهار شنبه، دويم) در مجموعه طنز  اين گروه از نظر فکري کوته فکر، بد انديش، و نيرنگ باز. از نظر شکل گفتار، ترکيب ناموزون، بدون ساختار، و برگردان. از نظر سر و وضع ظاهري و لباس پوشيدن متلون، تقليدي، لباسها به رنگ هاي انتخاب مي شود و به گونه اي مي پوشند(خصوصا آغاشنبَه) از نظر رواني به نظر مي آيد که مشکلات جدي شخصيتي دارد و يا حد اقل ثبات شخصيت ندارند،  و نظر ترکيب صورت: با صورتکي بدنما، موهاي وارفته و نامرتب، از نظر ابراز احساسات با صداهاي غريب ، ناهنجار و زننده، از نظر محتواي گفتار: دروغ هاي عجيب و غريب، خاطرات تخيلي و پريشان گونه. اين دسته از بازيگران ايراني هستند که نقش افغانستاني بازي  مي کنند آنان، سر تاسر نماد از ناهنجاري و کمبود اند و در بيشتر قسمت هاي از بازي لودگي[4]کارهايش را به ببيننده ديکته مي کند  نقش ها به گونه اي است نشان مي دهد اگر افغاني ها نباشد خانواده مادرشکوه و منصوري (ايران) زندگي بسيار آرام را سپري مي کنند. اگر مادر شکوه و همسرش مشکل دارند و حتي مشکلات خصوصي دارند به نحوي به يکي از افغاني ها بر مي گردد. مفاهيم گنگ را به ببننده القا مي کند اين گروه طوري بازي مي کنند گويا طنز، لَودَگي است. توهين در قالب طنز بسيار بي شمار است از بروگمشويِ صاحب کارِ آغا شنبَه، گرفته تا جايي رسيده افغاني را با واژه نيرنگ در هم مي آميزد. و هميشه نشان مي دهد که هر مناقشه که بين شنبه و چارشنبه رخ مي دهد از طريق گفتگو حل نمي شود يکي معمولا شنبه با خشونت بدني و گارد کرفتن هاي عجيب حل مي کند. نشان دادن خشونت تاحدي رسيده است که وقتي مي خواهد از موسسه تبليغ کند پيشنهاد مي کند که صحنه را با حادثه خوني درآميزد و نفر اول کنگور سال را معرفي کند.

حال از دوستان ايراني و دست اندرکاران در رسانه ها مي پرسيم آيا تهيه برنامه هاي مانند چارخانه و معرفي غير ايراني بصورت غير طبيعي، بي فرهنگ، کج انديش، بدسيرت، کوتاه نظر، و... چه سودي به ملت شما دارد؟ آيا واقعا اين کار تحميق ببنندگان نيست؟ آيا اطلاع رساني شفاف و واقعي ،بدون سوگيري و بدون عقده گشايي همين است که در چارخانه مي­بينيم؟  با انتخاب نامهاي خنثي، و ابتدايي مانند نذير شنبه، چهار شنبه، و استفاده از صداي ناهنجار آغا شنبه  که انسان را به ياد نظريه تکاملي داروين مي اندازد، چه مفهومي را  مي خواهد ثابت کند؟ آيا والدين شنبه، چهار شنبه، به حدي بي سواد بودند که فرزندانش را به نام روزهاي هفته نام گذاری می کنند؟ و خزانه لغت کم داشتند؟

آيا نويسندگان اينگونه طنزها  نمي دانند که رودخانه خروشان معني و تمدن از حوزه هاي تمدني غزنه و بلخ و هرات  در قالب سفيران چون مولوي ها و سنايي ها و حتي آخوند خراسانيها از شرق ايران به سمت غرب جاري است؟خوگيانيها و سروش صحت ها حد اقل رعايت زبان گفتاري هموطنان خراساني خود بکنند

پيامدها

1.       چالش در هويت ديني و فرهنگي : در جهاد مقدس افغانستان رسانه هاي دشمن، هيچ وقت اين جرئت را نيافتند به مجموعه اي از زبان، رفتار، نوع لباس و فرهنگ ملت افغانستان توهين کنند  و اگر کردند به سزاي عمل شان هم رسيدند. من بسيار افسوس مي خورم که رسانه دوست،برادر، شريک در حوزه دين، زبان، تمدن، و مشترک در دردها، شادي ها، مشترک در اهداف انساني و پيوندهاي خوني، و زير بردن هويت اصيل، اسب سرکش رسانه را نعل کرده بر زبان اجدادي، زبان نوشتاري و ريشه تمدني خود مي تازد. متاسفم که نيروهاي تحصيلکرده ما، به جاي وصل کردن جزيره­هاي کوچک و دور افتادۀ پيکر اسلامي به ريش ريش کردن  آن مي کوشد.

2.       خدمت به اهداف ديگران: خوانندگان نکته سنج مي دانند که صاحبان انديشه  قومي و ملي نه امامان ما هستند و نه پيامبر  و نه دين ما، بلکه غرب است و ماکياوليست ها در گستره زمين براي حفظ منافع خود آن را کاشتند و برداشت مي­کنند.

3.       عدم اعتماد به رسانه هاي ايران

در دنيايي چند رسانه اي امروزي مهارت اصلي اين ابزار جادويي بايد اين باشد که اولا امخاطبين بيشتري را جذب کند. اما باتوليد برنامه ضعيف نه تنها مخاطب جذب نمي شود بلکه اعتماد را در سطح بزرگتر است از دست مي دهد. رسانه اي که هدف اصلي شان براي ابلاغ پيام خدا به بشر است  کوچکترين اشتباه، تمام تلاشهاي خوب را  نقش بر آب مي کند و مخاطب را از دست مي دهد براي يک رسانه از دست دادن گيرنده پيام يعني شکست رسانه .

4.       پيامدهاي  رواني

فشار اجتماعي در روان شناسي آسيب رواني، يکي از عوامل اختلال رواني معرفي شده که مي تواند که سازگاري  فرد باخطر مواجه نمايد.بيماريهاي مختلف از جمله اسکيزوفرني را  به دنبال بياورد.[5] از مصداقهاي بارز فشارهاي فزاينده اجتماعي، فشار از طريق رسانه هاي گروهي است. و اين فشار ها زمينه ساز ابتلا به انواع بيماري از جمله افسردگي شديد  و اسکيزوفرني است. حد اقل بهداشت رواني مهاجرين شدت آسيب ببيند.کودکان ونوجوانان مهاجر را بي هويت بار ميآورد.  در جامعه هاي که نهاد حامي از مهاجرين وجود ندارد، فشارها تأثيرات مخرب تر به جاي مي گذارد. در نتيجه اگر فرزند سالم مهاجر با اختلالات عصبي يا بيماريهاي ديگر که ريشه رواني دارد به وطن شان بازگردد يا در جامعه ميزبان زندگي کند چه آبرويي براي ملت با تمدن باقي مي ماند؟



[1]   ادیبی سده، مهدی. 1384. جامعه شناسی جنگ و نیروهای نظامی .1384. چاپ پنجم .تهران . سمت.ص 144- 149.

[2]   غرب زدگی جلال آل احمد. ص 41- 43. و بهداشت روانی حمزه گنجی. ص 268-273.

[3]  Stereotype

[4]  در زبان دری  لودگی تقریبا معادل حماقت است.

[5]   آزاد، حسین. آسیب شناسی روانی1. ص 56-55. آسیب شناسی 2. ص 127.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/10ساعت 3:4  توسط حمیداله شریفی  | 

جنگ روانی / پای شنبه از 27 جایش شکسته است

جنگ روانی

جنگ سرد،  جنگ افکار،  مبارزه برای بدست گرفتن اراده مردم، جنگ برای تسلط  به فکر، جنگ فکری،  جنگ ایدئولوژیکی و تحریک خصومت غیر مستقیم، واژه های هستند که معادل جنگ روانی به کار می روند.

جنگ روانی کوششی است نظامدار و برنامه ریزی شده برای تخریب یا تضعیف روحیه دشمن یا حریف( یوسف کریمی) .

جنگ روانی تکنیک های فراوانی دارد از جمله :

 انتقال رابطه به صورت کاذب، توده های بی تزویر، سفسطه های منطقی، استفاده از موقعیت ترس، نام گذاری، حسن تعبیر، تعمیم درخشنده، توصیه نامه، پرواز تبلیغاتی، توقیف تبلیغاتی، و تبلیغ قطره چکانی، شایعه پراگنی، ارایه  دسته بندی های جدید، مظلوم نمایی، بزرگ نمایی و کوچک نمایی، همراهی زمینه و متن، ایجاد نیازهای کاذب در جامعه ، شستشوی مغزی و... .

اگر رسانه های  کشورها را ببینیم  شاهد استفاده هنرمندانه  از انواع تکنیک ها هستیم مثلا کشور زیبایی هند در برخی رسانه ها وقتی مشاهده می شود زاغه نشینان،آلونک نشینان، زنان سیاه چرده  و لاغر را  با گروهی بزرگی از کودکان نشان می دهند این نوع تصویر از هند ذهنیتی می دهد که با واقعیت ها فاصله زیاد دارد و تنها فقر ، تبعیض و پس ماندگی را تداعی می کنند .

وظیفه اصلی و اولیه ای هر رسانه، اطلاع رسانی دقیق، شفاف ، واقعی و آگاهی دهنده می باشد ولی متاسفانه  مسئولین رسانه ها احساس می کنند در جنگ روانی هستند بدون اینکه به وظیفه  اطلاع رسانی دقیق بپردازند و مخاطبین را اقناع کنند اطلاعات سانسور شده ای را تزریق می کنند.

در جوامعی که  ارزشهای دینی پیش رونده حاکم است هرگز زمینه ای  بروز توهین، تحقیر وجود ندارد وهمیشه  منع های اخلاقی، سبب می شود که رسانه های رسمی،  علیه یک فرد، یک گروه ، یک جامعه، و یک ملت همکیش، چاله های جنگ روانی  ایجاد نکنند. اما برخی شبکه ها مستقیما وارد معرکه جنگ روانی می شوندبعضی شبکه های ایرانی مثل شبکه 3 از  برخی تکنیک ها جننگ روانی به خوبی بر ضد مهاجرین افغانستانی استفاده می کنند که بیشتر مصرف داخلی دارد  تقریبا همه مهاجرین این حقیقت  را فهمیدند که  پخش خبرجنایت خفاش شب به عنوان یک افغانستانی برای ایجاد جو منفی در قبال مهاجرین افغانستانی بود .

شبکه سه برنامه طنزی  را به نام چارخونه  پخش می کند  به نظر می رسد این برنامه در قالب طنز، نوعی جنگ روانی علیه مردم افغانستان باشد.اگر شما نظر غیر این را دارید لطفا دریغ نکنید.

دو  هنرمند محبوب و مشهور طنز  ایرانی، نقش افغانی سرایدار و نقش افغانی داماد خانواده را بازی می کنند. اسم سرایدار نذیر شنبه است که شنبه صدایش می کنند.

 

این شبکه از تکنیک «نام گذاری» درجنگ روانی  را هم فراموش نکرده نام معمولی از فردی که نقش افغانستانی بازی می کند  را می گیرد،  و نام منفی یا حد اقل خنثی مانند نام روزهای هفته (به غیر از جمعه که  همراه معنویت است و بار مثبت دارد ) را برای  هنرمند که نقش  افغانستاتی را بازی  می کند می دهد. زیرا نام معمولی هم معمولی است  و چه بسا بار مثبت برای برخی داشته باشد.

در مورد زبان شنبه  باید بگویم که زبان فارسی زبانان افغانستانی دری است،  زبان دری   معیار صحت گفتاری و نوشتاری متن فارسی است ولی با بدترین لهجه ممکن این هنرمندان حرف می زنند و همیشه غلط های آشکار زبانی را نشان می دهد تعداد واژگان مثبت نسبت به کلمات منفی به مراتب کمتر به کار می برد و اگر هم حرف می زند به قصد رسیدن به هدفهایش است و میخواهد جای پای خودش را باز کند و تلاش می کند با حرف های خوبش میان خانواده منصوری اختلاف ایجاد کند. نکته دیگر  این است که منصوری یعنی در واقع همه کاره­ ای خانه، بارها به شنبه می گوید برو گمشو ولی شکوه  تنها زن خانه دار است همه را حتی منصور را مدیریت می کند وزنی  نازک دل وعاطفی  ، و ساده اندیش می باشد فریب نیرنگ های شنبه را خورده و دلش برای وی می سوزد به همین خاطر او را به عنوان سرایدار گرفته است

رفتار شنبه

شنبه در ابتدا با مظلوم نمایی و فریب دادن صاحب کارش  نشان می دهد که پای شنبه  از 27 جا شکسته است، اصرار به  شکستگی از «27» جای پا دقیقا تطبیق می کند به افغانستانی که 27 ولایت دارد. یعنی« شنبه نماد افغانستان است» در حالی تمام ولایات افغانستان سالم است به  دروغ وانمود می کند که همه ولایات افغانستان صدمه دیده است. مورد فریبکاری دیگری این افغانی، مظلوم نمایی وسوء استفاد نمودن از  احساسات مثبت شکوه خانم است.  شنبه  نیرنگ بازی می کند و این نیرنگ بازی را تنها حامد داماد خانواده منصور فهمیده.

ضمنا وقتی خواستگاری می رود آقا شنبه نشان می دهد که  از مدنیت چیزی نمی فهمد لباس پوشیدن خود را بلد نیست. وقتی با چارشنبه( حامد) نقش پسر و دختر را بازی می کنند شنبه فقط توجه به ریش و صورت خود دارد وقتی چار شنبه  در نقش دختر می گوید  من می خواهم  به عنوان زن در اجتماع  فعالیت داشته باشم، نظر تو چیست ؟ شنبه می گوید ما اینها را نمی فهمیم. یعنی شنبه  که به صورت نماد افعانستان است شعور و درایت پایین اجتماعی دارد و الف بای مدنیت را بلد نیست.

.. ثمرات  این نوع طنز درست کردن  چیست  و برای صاحبان رسانه چه نتیچه ای دارد؟ البته ثمرات مثبتی اگر داشته باشد  به گردانندگان این سازمان  بر می گردد ولی آنچه نصیب مهاجرین می شود این است ادامس های جویده شده ای چون  شنبه و چهار شنبه، به صورت مهاجرین و به صورت کودکان معصوم شان در کوچه و خیابان پرت می شود.

خوب است مسئولین سازنده این نوع طنزها  و سریالها بدانند که مردم ما افغانستان از شعور و فرهنگ بالایی بهرمند هستند، آنان از صداقت معصومیت بر خوردارند.مسئولین مربوطه شاید توجه ندارند که  با این نوع تگرشهای  ویژه و تلاش های جالب برای ایجاد فضای نا امنی روانی  برای مهاجرین، ا اصول پذیرفته شده ای جهانی را نقض می کند ، با  باورها تضاد دارد  و پایه های محکم  یگانگی فرهنگی، زبانی،و... را که به بهایی گزافی به دست آمده را  سست می کنید. اما مطمئن باشند سیستم روانی، افغانستانی ها  که  در دوران سخت جهادمقدس و دوران جنگ های جانسوز داخلی از هم نپاشید ،  هر گز و هرگز عصبیت ها و جنگ های روانی نمی توانند اطمنان،  اعتماد، ایمان به توانایی این ملت را کاهش دهد و  غیر ممکن است که  مردم صادق، باهوش، با فرهنگ و با ایمان افغانستان را لکه دارکند. تنها تأثیری که دارد این است که شیشه تیره ای خاگستری به چشمان مردم خود می زنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/24ساعت 3:17  توسط حمیداله شریفی  | 

ضرورت بازگشت مهاجرین

آواز خوش بازگشت  به وطن  بسیار دل انگیز و آرام بخش است زیرا مفهوم وطن پر احساس و پر معنا است وطن مادر مهربانی است که زیستن  در آغوش پر مهر آن جایگزین زندگی در هیج جای دیگری نخواهد شد. افسوس که سیاهه ها و ناسازگاری های روزگار سازه های سرو مهر را بر نتابید، طوفان سیاهی اندوه بی شماری را برمام و فرزندان شان گسیل داشت. نا مهربانی ها  سبب بیجا شدگانی زیادی گردید در این میان عده ای از آنان در ایران آمدند.عنوان  واژه­ی «مهاجر» را دریافت نمودند  تعداد از آنان بیش از دو دهه در آنجا مقیم شدند  و عده برای مدتی. وضعیت پرونده ملیون ها مهاجر تاکنون به عنوان یک مسئله جدی و مستقل  مطرح نگردیده است بلکه به عنوان متغیر وابسته­ی از  وضعیتهای سیاسی افغانستان، بازی های دیپلماتیک، و تابع از خواهش ها و تمناها روی میز  سیاسیون آمده و تنها برگ رفتن و ماندن باز و بسته شده است و به تبع آن، شاید نا خواسته از قبیل  بار زدن، اخراج اجباری، نگهداری در اردوگاه های مرزی و ... زیان های بسیار ی را بر مهاجرین تحمیل کرد. و از طرف دیگر این پرونده به عنوان تابع از شرایط کار در ایران قرار گرفت. واقعیت این است که تا کنون برنامه های  اساسی برای بهبود زندگی، معیشت، تحصیلات، و... صورت نگرفته  بلکه موانع  قانونی در مسیر آن قرار دادند. در عمل هیچ سازمانی به صورت ریشه ای در حل مشکلات مهاجرین افغانستان گام استوار بر نداشت، نزدیک ترین محل ارجاع شکایات، نمایندگی های سیاسی و سفارت خانه ها هستند که احساس مسئولیت چندانی در قبال سرنوشت اتباع خودش ندارد و یا در حوزه وظایف خود نمی داند.

این روزها با اعلان قبلی، در سایه سکوت و رضایت، مهاجرین به اصطلاح غیر قانونی از محل های اقامت جمع آوری، گربه سیاه می بینند، و به سمت زادگاه شان فرستاده می شوند. اینکه آیا اخراج خوب است یا بد؟ آیا مناسب است یانه؟، آیا وضعیت زندگی در افغانستان بهبود یافته یا خیر؟ آیا بر اساس توافق چند جانبه بوده است یا نه؟ و سوالهای دیگر که هنوز روشن نیست بماند. تجربه زندگی پناهنده های افغانستان در ایران و پاکستان نشان می دهد که اگر بخواهند در  وضعیت شان تغیر اساسی ایجاد شود باید به کاشانه شان بازگردند.

برسی زندگی اتباع افغانی درایران  نیاز به تحقیق میدانی و گسترده در ابعاد فردی، اجتماعی، و... دارد  ولی با نگاه کلی می توان گفت که مهاجرین در ایران تجارب مهم کسب نمودند.

الف)

تقریبا همه مهاجرین قانون کار را رعایت می کنند و به کارهای شاقه مشغولند. با خوش باوری و خوشدلی تمام، فکر زندگی بهتر در خارج از میهن را داشتند وقتی که کوره های آجر پزی و سنگبری و... را می بینند، خاک و روغن موتور می خورند و صداهای گوش خراش دستگاه ها را می شنوند و ساعات کار سخت را تجربه می کنند، با تمام وجود  درک می کنند  که  فقط نفس می کشیم و مانند یک جاندار برای زنده ماندن در تنازع بقا، مذبوحانه می جنگیم، آنها می دانند که اگر از زیر این خاک ها و... زنده برون بیایند نصف عمر را با بیماری سپری و در نیمه دیگر جان خواهند داد. این تجربه، تجربه­ی بسیار گرانبها است.  

ب)

تجربه دوم درک این مسئله است که عزت و اعتماد به نفس و اتکا به کشور خود نه به دیگران کلید بازگشایی است. با توجه به این که مهاجرین در ساختار طبقات اجتماعی در طبقه پست جامعه میزبان قرار می گیرند که از نظر امتیازات اجتماعی چون پول، قدرت، و... ندارند. عده ای  بهانه برای تخلیه عقده های روانی و مشکلات شخصی شان را پیدا می کنند و در صددند برتری و تفوق طلبی شان را به اثبات برسانند به همین دلیل شروع به توهین و تحقیر می کنند ممکن است این توهین ها در گفتار باشد یا در رفتار تا جایی که کلمه  غرور آفرین افغانی تبدیل می شود به یک کلمه زشت و فحش و تابو که به هر افغانی اگر خواستی توهین کنی بگویی «افغانی!».  فراموش نکنیم که توهین و تحقیر یک مهاجر بیش از این که صدمه ای به شخصیت آن وارد نماید نشان دهنده نگرش،رفتار و فرهنگ توهین کننده دارد .  با این وجود  عواقب نگاه های تحقیر آمیز و قرار گرفتن در طبقه پایین جامعه آثار زیانبار برای مهاجرین دارد:  مهمترین ضررهایش مشکلات روانی، کاهش اعتماد به نفس، و  کمرنگ شدن هویت ملی است.

ج)

مردم افغانستان با توجه به فرهنگ، زبان و .... مشترک که با ایران داشتند بسیار با نگاه سطحی به مسائل و روابط بین دو کشور می نگریستند  و حتی برخی، ایران را مرجع و رفرنس مسائل داخلی خود می دانستند و به صراحت منافع ملی خودشان را قربانی می کردند؛ تجربه زندگی در ایران و پی گیری مسائل دنیای اسلام و جهان نشان داد  و آموخت که در دنیای متغیر سیاست، منافع ملی  یک اصل ثابت  است. و  مهاجرین تلاش دارند که آگاهانه وسیله بیگانه نشوند.

نکته مهم

بازگشت مهاجرین به هر شکل که صورت گیرد بسیار به نفع دو ملت است زیرا نگاه ایدئولوژیکی و توجه به مرزهای فرهنگی جایش را به نگاه اقتصادی داده و آمارهای که از وزارت کار و امور اجتماعی ایران برای توجیه اخراج افغانستانیها  ارائه می نماید نشان می دهد که اقامت اتباع افغانستان، هزینه بسیار زیادی برای دولت ایران دارد. از طرفی دیگر کارهای  اقتصادی  مهاجرین در ایران که پشتوانه فنی ندارد  توجیه اقتصادی هم برای مهاجرین و افغانستان ندارد. اگر دو ملیون مهاجر غیر قانونی باشد یعنی دو ملیون نفر که هویت شان زیر سوال رفته ( به گفته ای وزیری مسئول امور اتباع بیگانه در استان قم از تلوزیون استانی بخش گفت «آنان هویت[1] ندارند») و اگر هر بلایی سر شان بیاید کسی خبر نمی شود و اگر خبر هم بشود چون مدرک قانونی ندارد کسی گوش نمی دهد و از همه مهمتر اینکه فرزندان آنان از تحصیل محروم  هستند. کمترین سود برگشت این است که از این آسیب ها جلوگیری می شود. خلاصه هرچند این روزها شاهد جمع آوری مهاجرین از سطح شهرها هستیم که با وسائل باری چون نیسان از سطح شهر ها جمع  اوری می شوند و صحنه های بسیار تحقیر آمیز ایجاد می شود ولی چون  دو نسل مهاجر بی سر نوشت بودند، در  سه دهه زندگی در ایران تکلیف روشنی نداشتند . بازگشت فرصت ایجاد می کند که پایه های زندگی را از نو بنا نهند و قدمی باشد که نسل بعدی آنان به چنین بلایی گرفتار نشود. نهاد های مسئول اگر این نوع تعامل جدی را 20 سال پیش نسبت به مهاجرین داشتند  سر انجام دیگر در انتظار آنان بود.

در یکی از دعاها می خوانیم «خدایا مسافرین را سالما و غانما به وطن شان بازگردان» ما دعا می کنیم "خدایا مهاجرین با به  عزت و سلامت به کشور شان بر گردان"  آمین..


[1]  به نظر می آید منظور شان از هویت ندارند مدرک شناسایی بوده است. هرچند در عرف از کلمه هویت چیزی فراتر معنی می دهد. هویت مفهوم عمیق است که اشاره به مؤلفه های فرهنگی  فرد/ جامعه دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/02/04ساعت 10:23  توسط حمیداله شریفی  | 

مدارس خود گردان مدارس خودشکوفایی

    انسان موجودی است بسیار شگفت انگیز دارای ابعاد مختلف جسمی، شناختی، اجتماعی، اخلاقی و دینی می باشد که هر بُعد به صورت نیازهای اساسی، بروز می کند، در این میان نیاز به دانستن، کشف نا پیداها و اندیشیدن از کمبودهای اولیه  هر فرد انسانی است که سهل انگاری نسبت به آن، به توانای های فردی، اجتماعی و شناختی، ارزشمندی، احساس خود شکوفایی و حتی به ارزش انسانی انسان لطمه اساسی وارد می نماید، از طرف دیگر کسب تحصیل مطمئن ترین و کوتاه ترین راه رسیدن به امتیازات اجتماعی و اهداف انسانی است. از این رو، حق بهره مندی از تعلیم از حقوقی است که قابل اسقاط یا واگذاری به کسی دیگر نیست و هیچ دلیلی به ظاهر موجه، نمی تواند همنوعان، بخصوص سازمانهایی  مربوطه را از مسئولیت آموزش برهاند.

    تحصیل مهاجرین افغانستانی بخصوص آن عده ای که غیر قانونی خوانده می شوند مسأله­ی بسیار با اهمیت و  در عین حال زمین مانده است؛ برخی از فرزندان مهاجرین، تلاش سرگردان می کنند که با گذراندن دوره های  آموزشی- کاربردی؛ مثل کامپیوتر، زبان خارجی، اینترنت با پرداخت پول بسیار، نیاز به دانستن را به نحوی  کاذب ارضا نمایند. تعدادی کمی هنوز شانس  رفتن به مدرسه های خود گردان را در برخی از شهر های که مقیم هستند دارند. ولی بسیاری از فرزندان مهاجرین به دلیل نداشتن مجوز اقامتی، نبودن مدارس خود گردان نداشتن پول کافی برای پرداخت شهریه، و...  نمی توانند از حق خود استفاده کنند و با چشمان آکنده از حسرت و اندوه، گلوی بغض آلود و مظلومانه،چشم به  مدرسه و جامعه دارند و سوالهای بی جواب بسیاری را با خود زمزمه می نمایند. کودکان بی تقصیری که اختیار به دنیا آمدن و انتخاب زمان و مکان زیستنِ  خود را ندارند نمی تواننددرک نمایند که در دوره­ی طلایی تمدن بشری و انفجار اطلاعات به سر می برند و در دهکده جهانی زندگی می کنند، اما با ذهن کودکانه شان« نام سالها»ی که از تحصیل محروم بودند را فراموش نمی توانند. این خطری آشکاری است که به  نیازخدا جویی و دین مداری آنان آسیب می زند و به انحراف سوق داه خواهد شد.

راهکار چیست؟

با اینکه اقدامات دقیق و کارشناسی شده ای که بتواند همه بخشهای شناختی ، اجتماعی، خود شایستگی ، رفع کم بینی وفشارهای اجتماعی مهاجرین را در بر گیرد در سایه تأمین و بازگشت به  کاشانه شان است ولی در شرایطی کنونی چه باید کرد؟

به نظر می آید گسترش کمی وکیفی  مدارس خود گردان( مدارس که از طرف خود مهاجرین در خانه های اجاره ای بر پا می شود) یکی از بهترین راهکار ها ست . هر چند این مدارس مشکلات جدی ولی قابل حل دارند که در نامه یکی از معلمین آگاه (نسیبه ضیایی) در مجله یاسین شماره 8-9  بازگو شده است.  که بطور فشرده باهم مشکلات را مرور می کنیم.

الف) مشکلات معلمین:

 پایین بودن سطح تحصیلات معلمین،پایین بودن سن معلم و حقوق آنان،  و هم چنین کمبود تجربه، ندیدن دوره مهارت های تدریس، مشکلاتی بسیاری را برای خود معلمین و فراگیران ایجاد می کند.

ب) فضای آموزشی

1. غیر استاندارد بودن منازل.  بیشتر«منازل که برای استفاده این مدارس می باشد خانه های است قدیمی و متروکه و با نور بسیار کم » در نتیجه سلامتی و حتی جان دانش آموزان و معلمین به خطر می افتد.

2. غیر استاندارد بودن کلاس ها :

کثرت دانش آموزان در یک کلاس و گاهی همزمانی دو کلاس در یک اتاق ، تفاوتهای های سنی دانش آموزان یک کلاس، اختلاط دختران و پسران در یک کلاس و آلودگی صوتی برای مدرسه و همسایه ها  کیفیت یادگیری را کاهش می دهد.

ج) کمبود امکانات

 با توجه به اینکه انگیزه بسیاری از مدیران مدارس این چینی بیش از اینکه ارائه خدمات آموزشی و فرهنگی باشد کسب در آمد است. شهریه ای شاگردان به اندازه ای نیست که اجاره منزل، حقوق معلمین و مخارج جنبی دیگر را کفایت کند، به همین دلیل مدارس از وسایل رفاهی اولیه مانند میز و صندلی، وسایل گرمایشی و سرمایشی محروم اند.

آثار مثبت مدارس خودگردان

.مشکل جدی دیگر این نوع مدارس وابستگی شدید اقتصادی مدیران مدارس به دانش آموزان و نداشتن توان لازم در اجرای اهداف تحصیلی است. با وجود گرفتاری های بالا و برخی موانع آشکار دیگر، باید اعتراف نمود که این مدارس، بارانِِ معرفتی است برای انسان های تشنه در کویر دانش. اگر مداراس خودگردان تنها از نظر کمی رشد نماید و همه­ی دانش آموزان بازمانده از تحصیل در جمهوری اسلامی را فراگیرد، درخت دانش فرزندان مهاجرین به بار خواهدنشست و حیات علمی در کالبد شان خواهد دمید.در سایه تحصیل در این نوع مدارس همبستگی، خودباوری، خود مختاری، شایستگی، ارتباط و احساس تعلق، پیوند جویی، هویت، و صمیمیت را، که مانند نیازهای ضروری فیزیولوژیکی (تشنگی و گرسنگی) و نیاز معرفتی هر فرد می باشد در میان فرزندان مهاجر تأمین می­گردد.

مشکل حادتر فرزندان مهاجر این است که در رسوم، عادت­ها و سنت­هایی به دنیا می­آیند و رشد می نمایند که  متفاوت از فرهنگ بومیشان بوده و پذیرش عادتهای جدید با فلتر فرهنگ خانواده مواجه می شود و از طرف دیگر جامعه­ی میزبان نیز نمی تواند او را  پذیرش و جذب کند  ؛ بدین جهت این فرزندان  در یافتن هویت خود با مشکل جدی روبرو می شوند، و بهداشت روانی  آنان صدمه می بیند.

در این شرایط  وجود مدارس خود گردان در حفظ و بازیابی هویت نوجوانان و جوانان مهاجر کمک بزرگی می نماید، پس توسعه مدارس خود گردان بسیار کاراساسی و مهم می باشد.

 اگر مدارس خصوصی از نظر کیفی و شیوه ارائه خدمات تحصیلی بهبود یابد و بتواند از نظر نرم افزاری استانداردهای آموزشی را رعایت نماید و هدف های دقیق درسی خود را با نظر متخصصان یادگیری و فلسفه تعلیم و تربیت همسو کند،و در جهت تخصصی نمودن آموزش گام گذارد، سرنوشت مهاجرین و فرزندانشان را خود شکوفایی، شایستگی و عزت رقم خواهد زد. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/11ساعت 11:54  توسط حمیداله شریفی  | 

فمينيسم و جايگاه زنان افغانستان. قسمت دوم

فمينيسم و جايگاه زنان افغانستان. قسمت دوم

در قسمت اول اين نوشتار،  چيستي فمينيسم، دسته بندي انواع رويکردهاي فمينيستي ارائه گرديد

در قسمت دوم  مهمترين مباني انديشه  شکل گيري فمينيسم، دستاوردها و پيامدها را مرور مي کنيم.

مباني انديشه فمينيسم

از مباني مهمي  که در شکل گيري جنبش فمينيستي  بيشترين تأثير را داشت، معرفت شناسي فمينيستي، دين و روان شناختي را مي توان نام برد. 

معرفت شناسي فمينيستي

معرفت شناسي يا نظريه معرفت شاخه اي از فلسفه است که به برسي شناخت ، اقسام معرفت، منابع معرفت، و منابع معرفت و... مي پردازد. معرفت شناسان از چيستي معرفت و شرايط آن بحث مي کنند و آراء گوناگوني مطرح مي نمايند  که پرسش از چيستي معرفت  پرسش اساسي است ولي فمينيست ها درمعرفت شناسي فمينيستي[1]  به جاي پرسش از خود معرفت پرسش از فاعل شناسايي را بيشتر مورد توجه قرار دادند که معرفت چه کسي مورد نظر است آيا معرفت شناسي به معرفت مردان نظر دارد يا به معرفت زنان ؟ زيرا به نظر فمينيست ها جنسيت در معرفت تأثير دارد و پاسخ اين که چه کسي معرفت دارد؟ زن باشد يا مرد، فرق مي کند.

فمينيست ها در معرفت شناسي هم بر تأثير جنسيت در معرفت تأکيد دارند که بايد پرسش از معرفت را به پرسش از فاعل شناسايي بر گردانند و به تأثير جنسيت و عوامل اجتماعي و سپاسي در بررسي معرفت توجه کرد. اما در معرفت شناسي رسمي فردي دانسته و به نقش جنسيت، تأثير عوامل اجتماعي و سياسي  و عواطف بشري را توجه نکردند. فمينيست ها به تفاوت جنس (sex) و جنسيت ( gender) معتقدند.اصطلاح «جنس» بر تفاوت هاي بيولوژيکي مرد و زن دلالت دارد، « جنسيت» به ويژگي هاي شخصي و رواني ناظر است که اجتماع آنها را تعيين مي کند

مطلبي که فمينيست ها بر آن تأکيد دارند، و مي توان ان را زير مجموعه معرفت فمينيستي شمرد، تأثير دسته بندي ها، موقعيتها و روابط اجتماعي در معرفت است. جنسيت يکي از مهم ترين مباني دسته بندي هاي اجتماعي است .اين دسته بندي  موجب پيدايش  تصورات قالبي  منفي و پيشداوري جنسي گرديده  که  رفتار تبعيض آميز آشکار را در برخي کشورها بدنبال دارد. بنابر اين هسته شناختي تبعيض جنسي تصورات قالبي است. اغلب نسبت به زنان تصورات قالبي نيرومند و پايداري وجود دارد که از نظر تعداد بيشتر، و از نظر محتوا منفي تر، در مقايسه با تصورات قالبي نسبت به مردان است . در بسيار از فرهنگ ها فرض  مي شود که مردان داراي خصلت هاي مطلوبي مانند قاطعيت، قوت، اعتماد به نفس، بلند پروازي، و عقلاني بودن هستند، در مقابل، فرض مي شود که زنان از صفات ظاهرا نا مطلوبي مانند انفعال، سلطه پذيري، عدم قاطعيت، عاطفي و وابستگي برخوردارند.[2] اين احساس که زنان از نظر ارزشهاي اجتماعي، فردي، و شخصيتي چيزي کمتر نسبت به مردان دارند، در درون خود جنبش فمينيستي را پرورش داد و بالنده نمود.

الهيات مسيحي و يهودي

عامل ديگر و مهمترين عامل تبعيض، دين مسيحي است؛ مفاهيمي چون گناه ذاتي يا گناه اوليه، حلول و تجسد، تثليث، فديه، کليسا و مانند آن، مفاهيمي خاص مسيحيت است که موجب تمايز الهيات مسيحي از ساير اديان توحيدي مي شود. براين اساس انسان در گناه زاده مي شود زيرا نخستين پدر و مادر او گناهي کردند که اثر آن در سرشت فرزندان  بشر باقي ماند و تا ابد هر فرزند آدمي در اين گناه زاده مي شود. گناهي که موجب رانده شدن آدم و حوا از بهشت شد، و عامل آن گناه را هم « زن» معرفي مي کند[3].

بدون شک سابقه اين نوع نگاه به خطاي آدم و حوّا به فرهنگ يهودي باز مي گردد و در اين موضوع مسيحيت و يهوديت، يکسان مي انديشند، هر چند راه رهايي  از آن گناه ذاتي در هر يک از دو دين متفاوت است.

در الهيات مسيحي، «مار» ( نماد شيطان در کتاب مقدس) و «زن» را موجوداتي معرفي مي کند که منشأ شرارت اند. و با همکاري آن دو و تسليم شدن زن نسبت به اغواگري  شيطان، مصيبت بر آدم( مرد) سرازير شد. بدين ترتيب تبعيض  در انديشه يهودي- مسيحي نسبت به زن وجود دارد[4]. در فرصت ايجاد شده جنبش هاي فمينيستي به گونه شکل مي گيرد که مجوز ستم نمودن مردان بر زنان را بر نمي تابد و  از طريق بنيان نهادن فمينيسم بر نفي دين،(سکولاريسم) و  اومانيسم زمينه شکل گيري فردگرايي  را  نيز فراهم مي کند.  

عامل روانشناختي

 فمينيست هاي روانکاو به تبعيت از زيگموند فرويد و ديگر روانکاوان معتقدند که فرزندان از طريق همانند سازي با والدين الگويي متفاوت رشد شخصيتي خود را سازمان مي دهند. فرويد با تأکيد بر تفاوت الگوهاي شکل گيري شخصيت دختر و پسر به جايي آن که منشأ تفاوت هاي جنسي را در وراثت {يا محيط} بجويد، علت آن را روان شناختي دانست و اظهار نمود که مردانگي و زنانگي ساخت هايي رواني اند که طي فرايند رشد رواني- جنسي کسب مي شوند کودکان به هنگام تولد گرچه از اندام هاي جنسي متفاوتي برخوردارند اما فاقد هويت جنسي اند. با وجود اين، داشتن يا نداشتن آلت رجوليت عاملي تعيين کننده در کسب ذهنيت و هويت جنسي است. پسر در مرحله اُديپي از ترس اخته شدن، خود را با پدر همانند مي نمايد و هويت مردانه خود آگاه مي شود. از سويي ديگر دخترها از رشک بي آلتي رنج مي برند و ارزش مادر از آن جهت که فاقد آلت رجوليت بوده در نظر دختر خرد سال کاهش مي يابد هنگامي که دختر خود را با مادر همانند مي شمارد نگرشي تسليم طلبانه را که با شناخت « درجه دوم» بودن همراه است مي پذيرد[5].

دستاورد ها

الف) مهم ترين دستاوردهاي نهضت فمينيسم کم کردن فاصله دو جنس در عرصه خانه و اجتماع عنوان شده است. با توجه به تعريف جديدي که از روابط خانواده گي و مديريت خانه مي شود، نظام سنتي در خانواده با چالش رو به رو شده است؛ زنان، ديکر تحت قيموميت مردان نيستند و مي توانند آزادانه اميال فردي خود را دنبال کنند. شعار هاي چون حق تسلط بر بدن آزادي سقط جنين و کنترل مواليد در بستر فردگرايي مطرح گرديد و برحق انتخاب زنان در نوع روابط جنسي با همجنس يا جنس مخالف و« تجاوز جنسي» در معناي جديد، خود نه به معنايي روابط جنسي خارج از چارچوب ازدواج، بلکه به معناي روابط جنسي غير رضايت مندانه، حتي ميان دو همسر است. از اين رو در حالي که ارزش هاي خانواده ناديده انگاشته مي شود از روسپي گري رضايت مندانه حمايت مي شود.بدين ترتيب خانواده کارکرد هاي اصلي خود را از دست مي دهد؛ به عنوان مثال، بهره مند شدن اعضاي خانواده  از شبکه عاطفي و تعلقات اين نهاد، انتقال فرهنگ، سنت ها و انواع شناخت ها و اجتماعي نمودن فرزندان از وظايف مهم خانواده  مي باشد.[6] اما اين کانون به گونه اي دگرگون مي شود که فقط اشکال متعدد همزيستي را شامل گردد(چنانکه در کنفرانس پکن1995 واژه خانواده حذف شد و به جاي آن واژه اصل خانه يا house hold استفاده کردند).   بدين ترتيب ريشه هاي استحکام نهاد خانواده سنتي، آرام آرام، بر انداز مي شود در اجتماع هم حکومت هاي مرد سالار و اقتدار گراي ديروز، کم کم جاي خود را به حکومت هايي دادند که واقعيت حضور برابر زنان با مردان را، در صحنه هاي کلان سياسي و اقتصادي مي پذيرند. پس تحصيلات عاليه، اشتغال، افزايش خود آگاهي، حضور در عرصه هاي مديريتي و اقتصادي و تأخير در ازدواج و... را از دستاوردهاي انديشه فمينيستي شمردند.در اين ميان اشتغال زنان در کنار تحصيلات بالا، در انديشه فمينيستي از جايگاهي خاص برخوردار است چون آنان را از محيط خشک و يک نواخت خانه رها مي سازد، عقلانيت اجتماعي آنان را در پرتو حضور در عرصه هاي عمومي شکوفا مي کند، خود باوري آنان را افزايش مي دهد و قدرت سياسي آنان را در خانه و اجتماع فزوني مي بخشد. اولين اثر استقلال مالي زنان ايجاد امنيت خاطري است که با اتکا بر آن بتوانند در برابر ستمگري هاي سرپرست خانواده ايستادگي نمايند زيرا قدرتمندي هر زن در برابر همسر خويش انزواي فرهنگ مرد سالاري را در خانواده به دنبال دارد. اشتغال مي تواند زنان را در برابر نظام سياسي پدر سالاري هم تقويت کند از اين رو ضرورت اشتغال زنان شعار بيشتر فمينيست ها ست.

ب)  دستاورد  ديگري اين جنبش ترويج فرهنگ فردگرايي است.[7]

پيامدها

از نهضت فمينيسم انتظار مي رفت  که بتواند افق هاي تازه فرا روي زنان بگشايد و آنان را در جايگاهي أمن ارتقا دهد، پيامدهاي اين جنبش تصويري به دست مي دهد که بيشتر گويايي تأمين شدن منافع نظام سرمايه داري و تبديل شدن فمينيسم به ابزاري مهم در پروژه جهاني سازي است تا تحصيل منافع زنان؛ امروزه پروژه جهاني سازي بر سه محور مهم اصلاحات اقتصادي با محوريت تجارت آزاد، اصلاحات سياسي با محوريت دموکراسي غربي، و اصلاح وضعيت زنان با محوريت برابري و رفع تحريم هاي اخلاقي ميان زن و مرد تأکيد مي شود.

دفاع از آزادي تشکيل انواع مختلف همزيستي به عنوان جانشيني براي خانواده سنتي قداست زدايي از نهاد خانواده و سپردن وظايف خانوادگي که بر محوريت عاطفه، دين و مسئوليت پذيري انجام مي گرفت به مؤسساتي که بر اساس منفعت تأسيس شده اند علاوه بر تأثيرات رواني و تربيتي زمنيه ساز پرورش فرهنگ مادي و خود نوعي خدمت به نظام سرمايه داري است چون کمترين تأثير واگذاري مسئوليت هاي خانواده گي به ديگر نهاد ها بديل پذير دانستن شئون مختلف خانواده و مادري است

از سوي ديگر انتقاد از خانواده سنتي و شعار آزادي زن علاوه بر کم کردن کار آمدي زنان در خانه به ويژه در پرورش نسل آينده، معضلاتي را نيز براي زنان در پي خواهد داشت.

جرير گرير وقتي از پيامدهاي فمينيستي سخن مي گويد به اين نکته اشاره دارد که : آزادي زن با آزاد شدن مرد از تعهدات خانوادگي اش نسبت به همسر و فرزندان به ويژه در تأمين هزينه هاي خانواده منجر شده است. مرد امروز زندگي بدون مسئوليت مي طلبد و زنان را با بار مشکلات اقتصادي تنها گذاشته است به گونه اي که امروزه «تأنيث فقر» در جهان غرب به مسئله بحث انگيز تبديل شده است. زندگي مشترک بدون ازدواج به مرد اين فرصت را مي دهد که با رها کردن زندگي، زن را با مشکلات ناشي از حضانت طفل که به موجب اصلاحات قانون  به زن واگذار شده است تنها رها سازد

فمينيست ها با فراخواندن زنان به بازار کار چنين القاء  کردند که زنان خانه دار اگرچه در توليد ثروت سهيم اند اما از دسترسي به آن محروم اند و از اين پس بايد به استقلال مالي بينديشند، حال آن که در خانواده هاي سنتي ، بويژه در کشورهاي شرقي مديريت اقتصادي خانه توسط مرد غالبا مشکلي براي زنان نمي آفريد و زن سنتي عدم برخورداري از استقلال اقتصادي به معناي ذکر شده را به معناي محروميت اقتصادي نمي دانستند . به عبارت ديگر مديريت اقتصادي را مردان در دست داشتند اما برخورداري اقتصادي مردانه نبود.

 

زنان معاصر از اين که وعده هاي فمينيسم تحقق نيافت عميقا مبهوت و سرخورده اند زيرا زن معاصر پيش بيني نمي کرد که داشتن تحصيلات عالي ممکن است مانع بر قراري ارتباط با مردان شود، آمار نشان مي دهد که هر مقدار ميزان تحصيلات زن بالاتر مي رود آمادگي وي براي ازدواج کاهش مي يابد و در صورت ازدواج همدم مناسب کمتر مي يابند. به بيان ساده تر اين دروغ بزرگي است که مردان در آتش زني مي سوزند يا اشتياق زني را دارند که از تحصيلات بالايي بر خوردار باشد. تحصيلات رسمي ممکن است در بازار کار به عنوان سرمايه محسوب شود ولي در موضوعات مربوط به عشق و دلدادگي مي تواند دست و پاگير باشد. توني گرنت مي گويد: من قويا تصور مي کنم که زن امروزي در آرزوي روابط محبت آميز با مردان مي سوزد ولي فقط نمي داند چگونه آنرا بر قرار کند. خود آگاهي جديد زنِ متجدد به شدت موجب يک بعدي شدن شخصيت او شده است به گونه اي که با واقعيت زنانه خويش در تماس نيست و فقط مي تواند همچون مرد در برابر مرد رابطه بر قرار کند. امروزه زنان از اينکه همچون پسران باشند خسته شده اند و مي خواهند دوباره خود را کشف کنند همان خويشتني که تنها مي تواند « زن طبيعي» ناميده مي شود[8].

بسيار از زنان دريافته اند که که ره آورد فمينيسم ايجاد يک باور غلط در زنان بوده است که همواره از هر تفاوتي تبعيض بفهمند، موقعيتهاي مردانه را مثبت و انساني تحليل کنند و همان را بخواهند و هميشه در برابر تفاوت ها احساس کمبود کنند.چنين زني هرگز روي آرامش نخواهد ديد چون نه تفاوت ها را به رسميت شناخته است و نه براي کسب مهارت هاي زنانه اقدام کرده است بنابر اين انديشه اي فمينيستي هم به خلأ شخصيتي زنان و هم به ناکارآمدي آنان در حوزه هاي زنانه منجر شده است.

گرچه آرمان فمينيستي نويد جامعه اي برا ساس برابري را مي دهد اما راه کارها و شعار ها به گونه اي است که در عمل نوعي ستيز با جنس مرد و بر تري طلبي زنان را تداعي مي کند. نتيجه  اين نگرش افزايش  موارد خشونت هاي مردانه توسط زنان يا « تأنيث خشونت»  است.

برخي، موفقيت هاي ظاهري فمينيسم را از روش اقتدارگرايانه و شيون سالاري ناشي دانسته اند. طفره رفتن از گفت گوي علمي و بر پا شدن ترازوي نقد منطقي و عقلاني با شعار پدر سالارانه بودن ساختار هاي دانش، فشارهاي تبليغاتي براي عدم به کار گيري اساتيد نخبه اي ضد فمينيسم در هيئت علمي دانشگاه هاي غربي، فشار به حکومت ها براي به کارگيري زنان در پست هاي مديريتي به قيمت پس زدن نيروهاي نخبه تر و فشار تبليغاتي به زنان براي کناره گرفتن از خانواده نمونه هاي از اعمال اين روشها است.[9]

خلاصه انکار اخلاق، فروپاشي نهاد خانواده، ناديده گرفتن نقش همسري و مادري، ناهنجاري هاي اجتماعي و دامن زدن به تعارضات ميان زن و مرد و در نهايت، کاهش نرخ رشد جمعيت از پيامدهاي اين جنبش مي باشد

ادامه دارد



[1] Feminist Epistemology

[2] روانشناسی اجتماعی  بانگرش به منابع اسلامی . جمعی از مؤلفان. دفتر همکاری حوزه ودانشگاه. به نقل از بارون ، بایرن 1997.

[3]  ر.ک: کتاب مقدس ، سفر پیدایش،  باب سوم آیه 6

[4] فمينيسم و جنبشهاي فمينيستي ص 37-38

[5]  جامعه شناسی آنتونی گیدنز ص 183، 184

[6]  بهداشت روانی علی اگبر گنجی ص ص 141- 155.

[7]  برسي  اين موضوع مقال خودش  را مي خواهد

[8] تونی گرنت. زن بودن ص20، 40و 79 به نقل از فمینیسم و دانشهای فمینیستی ص 139

[9]  همان ص 140

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/18ساعت 5:20  توسط حمیداله شریفی  | 

فمینیسم و جایگاه زنان افغانستان

« فمینیسم و جایگاه زنان افغانستان »

قسمت اول

برادر/ خواهر فرهنگی! با سلام و سپاس از توجه تان به مطلب مهم فمینیسم، بدینوسیله یاد آور می شود که قسمت های دیگری این نوشتار را بزودی در همین جا خواهی دید با پوزش از طولانی بودن، اینک شما را دعوت می کنم بعد ازخواندن، از نظر اصلاحی خود بهره مندم  نمایید.

پیش سازماندهنده

 دگرکونی های اخیر در افغانستان فرصتی پیش آورد  که جریانهای فکری- فرهنگی، احیانا گروهای سیاسی و اجتماعی،  نهادهای بین المللی و سازمانهای حقوقی فرا منطقه ای در تلاش تبلیغاتی هماهنگ گوشه های از محرومیت ها، نابرابری ها و ستم های که بر زنان روا داشته می شود  را آشکار نمایند. در میان آنچه بیشتر به چشم می آید سمینارها و کنفرانسها است و نیز در سطح مشارکت سیاسی،  مدیریت دولتی و قانون گذاری کشورهای مغرب زمین تلاش بسیار نمودند که زنان، هرچند نمادین حضور داشته باشند ولو این که نخبه، متخصص، کاردان و شایسته آن مقام را  نباشند. در سطح تبلیغات و رسانه های همگانی، با گشوده شدن آسمان ومرزهای زمینی این سرزمین، زنان خارجی عمدتا غربی را حد اقل در اتاق های شیشه ای دیدند که پیام شان را می رسانند. اما به موازات آن، برای کاهش فقرزنان ، از بین بردن بی سوادی، فراهم نمودن امکانات بهداشتی و سلامت، فراهم نمودن زمینه کار اجتماعی سالم وبرای کاهش درد ها و مصائب بی شمار تلاش جدی و دلسوزانه چندانی نگردید.

از جهت دیگر با نشان دادن نابرابری ها  و ستم های رفته بر زنان، چنین وانمود می شود که  نابرابری ها،  ریشه  درنهاد خانواده و باورهای دینی دارد. این نوع تلاش های گزینشی ، غیر اصولی و غیر علمی، بعضا ناخود آگاهانه و بعضا مغرضانه،  بدون توجه به سرزمین، فرهنگ، رسوم و حتی بدون در نظر گرفتن نیازهای اولیه زیستی وروحی زنان نشان از آن دارد که تلاش های فوق از جریان فمینیسم و انقلاب زنان در غرب الهام می گیرد.

تغییر سرنوشت تاسف آور زنان افغانستان ضرورتی است که کسی منکر آن نیست و رعایت حقوق انسانی، رفع نابرابری و ستم جنسی از زنان جامعه پویا و در حال گذار، اهمیت بسیار دارد زیرا هر نوع تبعیض، راهِ به جلو را می بندد و مانع پیشرفت خردمندانه همه اقشار می شود.

سوال این است که آیا رفتاری، مانند واکنش زن غربی، در برابر فرهنگ به جای مانده از عصر سنت اروپایی؛ راهگشایی معضل ناروایی، بر زنان افغانستان خواهد بود؟

برای یافتن جواب این سوال ابتدا به چیستی جنبش زنان در غرب، موفقیت ها و ناکامی ها، پیامدهای مثبت و منفی، مبانی نابرابری را روشن می نماییم سپس دیدگاه مورد نظر را برای رفع این مشکل مهم  ارائه می نماییم.

چیستی فمینیسم

واژه فمینیسم (feminism) را گاه به جنبش های سازمان یافته برای احقاق حقوق زنان و گاه به نظریه ای که به برابری زن و مرد از جنبه سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و حقوقی معتقد است معنا کرده اند.

در زبان فارسی معادلهای چون « زن گرایی»، « زن وری» « زنانه نگری» و « آزادی خواهی زنان» برای واژه فمینیسم پیشنهاد شده است.[1]

ضمن نادیده گرفتن برسی سیر تاریخی فمینیسم؛ موج اول فمینیسم در برابر نابرابری های حقوقی، اقتصادی و سیاسی و اعتراض به عدم تعادل در اصلاحات نوینی بود که از فرانسه ودیگر کشورهای مغرب زمین شروع شد.

موج دوم فمینیسم که از دهۀ 1960 و با طرح افکار ایدئولوژیک در تحلیل علل فرودستی زنان و ترسیم آرمان فمینیستی آغاز شد؛ در دهۀ هفتاد به طرح مباحث زنانه در علوم انسانی پرداخت و در دهۀ هشتاد نگاه خود را به معرفت شناسی فمینیستی معطوف کرد و به نقد کلی فلسفه معرفت شناسی و تولید دانش پرداخت . بر این اساس موج دوم مبتنی بر نظریه پردازی های مشخص علمی شکل گرفت و تأکید بر نقد فرهنگی و نظریه های فرهنگی است.

از نیمه دهۀ 1970-1990 زمینه های ظهور موج سوم فمینیسم شکل گرفت که بیش از هر چیز مرهون تحولات نظام سرمایه داری، مطرح شدن دیدگاه پست مدرن و عکس العمل های ناشی از تندروی و یک جانبه نگری موج دومی ها بود. ویژگی مهم موج سوم تأکید بر تفاوت هاست، مسئله تفاوت از سوی گروهای مختلف از زنان و هم از سوی پسا تجددگرایان مطرح گردید.

اختلافات موجود میان نگرش های فمینیستی موج دومی در بیان آرمان ها، تحلیل وضعیت موجود و ارائه راهبرد ها از یک سو و اندیشه های موج سومی متأثر از نگرشهای پست مدرنیستی از دیگر سو برخی دانشوران را به این باور سوق داده است که استفاده از واژه مفرد فمینیسم  برای اشاره به تمامی آن ها نا موجه می نماید و باید از عنوان فمینیسم ها سود جست. با این وجود، می توان نقاط اشترک مهمی را در میان فمینیست ها باز جست. فمینیسم در بستر فرهنگ مدرن غرب پدید آمد و پیش انگاره های خود را از آن اخذ کرد. اعتقاد به اومانیسم( اصالت انسان منهای خدا) و سکولاریسم( جدایی دین از دنیا و دنیاگرایی) نقطه مشترک تمامی دیدگاهایی فمینیستی است. از سوی دیگر تمامی گرایش های فمینیستی، نابرابری حقوقی، اقتصادی، و سیاسی زن و مرد را غیر طبیعی و ناشی از نادیده انگاری یا ستم علیه آنان می دانند و از خانوادۀ سنتی و نقش های مبتنی بر جنسیت (gender) انتقاد می کنند

بیان نابرابری و ستم جنسی از دیدگاه برخی فمینیست های مشهور:

.نابرابری های حقوقی، شغلی، فرهنگی، و سایر امتیازات فردی و اجتماعی موجب آن شد که در بیان آن  نظرات بسیار متفاوت از جانب صاحب نظران فمینیسم ارائه گردد از جمله :

جان استوارت میل: نابرابری قانونی، فردریش انگلس: پیدایش طبقات اجتماعی و مالکیت خصوصی، الیزابت کدی استانتون: مذهب ( مسیحیت- یهودیت)، فروید: تفاوت های آناتومیک بین دو جنس، مارگارت مید: شرایط فرهنگی، سیمون دوبوار: فرهنگ ، سنت و نگرش ، بتی فردن: نبود تحصیلات ، عدم اشتغال و خانه داری ، کیت ملیت: پدر سالاری  و شولامیت فایرستون: تولید مثل را علت  ستم جنسی و نابرابری  میدانند[2]

اگر بخواهیم گفته های فمینیست ها دسته بندی کنیم  می توانیم در قالب فمینیست های لیبرال، فمینیست های مارکسیست و سوسیالیست، فمینیست های رادیکال و فمینیست های پست مدرنیست بیان نماییم:

 

1-                            فمینیسم لیبرال

طرفداران فمینیسم لیبرال بر پایه انکار تفاوتهای طبیعی بین زن ومرد علت تابعیت زنان از مردان را محدودیت های قونی و آداب و رسومی مدانند که از یک سو زنان را از ورود به جهان به اصطلاح عمومی و موفقیت در آن باز می دارند و از سوی دیگر بار مسئولیت های عرصۀ خصوصی را به گردن آنها می اندازند، آنها را در خانه های مجزا محبوس می سازند و شوهران را از هر گونه درگیری با گرفتاری های عرصۀ خصوصی معذور می دارند. این در حالی است که پاداش های راستین زندگی اجتماعی ( پول، قدرت، منزلت، آزادی، فرصتهای رشد و بالا بردن ارزش شخصی ) تنها در عرصه عمومی یافت می شود.[3]

لیبرالیسم برای دست یابی به برابری اصلاحات داخل سیستم را با حفظ موجودیت نظام لیبرالیستی پیشنهاد می کنند. آنان امید وارند که با دست رسی زنان به همه نهاد ها نقش مبتنی بر جنسیت آنها متحول شود به عبارت دیگر ساختار اجتماعی از طریق قانون گذاری و اقناع دگرگون گردد. لیبرال ها همه نهاد و انگاره های یک جامعۀ لیبرال را پذیرفته اند و فقط می خواهند زنان در این ارزش ها و نهاد ها مشارکت کامل و برابر داشته باشند. فمینیسم لیبرال با توجه به تأکید بسیار بر اصلاحات حقوقی در جنبش فمینیستی به «جناح حقوق زنان» در جنبش فمینیستی مشهور است[4].

.

2-                            فمینیسم مارکسیست سوسیالیست.

فمینیسم های مارکسیست ریشۀ  نابرابری و ستم بر زنان را ایجاد مالکیت خصوصی می دانند و را حل آنرا تبدیل نظام سرمایه داری و مالکیت خصوصی به مالکیت همگان می داند[5].

 

3- فمینیسم رادیکال

بطور خلاصه فمینیسم رادیکال علت اصلی مظلوم واقع شدن زنان را نظام پدر سالارانه می داند نظامی که قدرت، سلطه، سلسله مراتب و رقابت  ویژگی های اساسی آنرا تشکیل می دهند

راهبرد مهم فمینیسم رادیکال این است که زنان سازمان های مستقل و جداگانه برای خود تأسیس نمایند. زنان یک طبقه اند، باید همچون یک طبقه برای نبرد با عوامل سرکوب خود سازمان یابند.[6]

4- فمینیسم  پست مدرنیسم

پست مدرنیسم به طور کلی هر مکتب فکری را که مدعی درک واقعیت به صورتی یکسان و یکپارچه (کل گرا) باشد نادرست و گمراه کننده می داند. این رویکرد مفروض می گیرد که عینیت یا حقیقتی غایی وجود ندارد که با کاربرد مفاهیم جدیدی از خرد و شناخت که مشخصه ای عصر روشنگری بود قابل فهم باشد. بلکه معرفت بشری از گفتمان های تاریخی خاص و محدود نشأت می گیرد. به همین جهت تلاش برای ایجاد یک مکتب فکری فمینیستی را رد می کنند و معتقدند که روش زنان برای درک خویش متنوع و چندگانه است. « زن» یک مقوله ثابت یا مفروض نیست بلکه موجودیتی سیّال و بسته به شرایط و عوامل متعدد است. هویت هر زن از طریق یک رشته عوامل( سن، قومیت، طبقه، نژاد، فرهنگ، جنسیت و تجربۀ شخصی) درک می شود که بر یکدیگر تأثیر می گذارند و هیج تلاشی برای کشاندن آنها به یک اردوگاه ایدئولوژیک واحد ثمر بخش نیست .

طرفداران این دیدگاه تحت تأثیر برخی فیلسوفان چون فوکو، لاکان، و دریدا معتقدند که زبان بیانگر واقعیت نیست بلکه خود به واقعیت معنا می بخشد. لذا مفاهیمی مانند «زن»، «مرد»، و« طبیعت زنانه»  و نیز تقسیمات مانند مردانه- زنانه را زاییدۀ فرهنگ و نتیجۀ گفتمان های به لحاظ تاریخی خاص می نند که در جهت تولید و باز تولید روابط قدرت عمل می کنند. زبان سلاح نیرومندی برای کاستن از تأثیر قدرت زنان تلقی می شود که مرد سالاری را بر تمام قلمرو فرهنگ و ادبیات حاکم کرده است[7].

طبق دیدگاه اخیر گروهای مختلف زنان با اشکال مختلفی از نابرابری و ستم مواجه اند نمی توان بدون توجه به تفاوت تجربه های زنان طبقه های مختلف اجتماعی برنامه ای جهان شمول برای تمام آنان ارائه داد.

ملاحظات

1- فمینیسم با شعار محو هرگونه نابرابری بر پایه« تفاوت های جنسی و فیزیکی» قرار می دهد نه بر «هویت مدنی وانسانی» لذا خود در دام نابرابری گرفتار می شود برای رفع سلطه طبقۀ،  به تثبیت طبقه دیگری تلاش می کند و این همانا تحقق یافتن  ضد ارزش های دموکراتیک است؛ فمینیسم برای  این ایده تلاش نمی کند که گوهر زنان از گوهر مردان برتر است اما روش مبارزاتی آن به گونه ای است که در حیطه ای جامعه مدنی و دولت، میان افراد خط کشی می کند.

2- بسیاری از فمینیستها به ویژه رادیکال فمینیسم به عدم درک درست از مقولات فرهنگی و اجتماعی متهم شده اند. اگر فرض کنیم در طول تاریخ زنان عقب نگه داشته شده اند و نظام فرهنگی و سیاسی حاکم، پیوسته در تعمیق مرد سالاری و امتداد فرودستی زنان کوشیده است تا آنجا که زنان دارای صفاتی ثانوی  شده اند که طبیعی قلمداد می شود، اصلاح این وضعیت نیز تنها با حرکتی فرهنگی و آرام، عمیق و زمان مند ممکن است و اصلاحات حقوقی و سیاسی باید سرعت خود را با اصلاحات فرهنگی و سیاسی هماهنگ کند. روش های تخریب گر و حرکت های احساساتی و عجولانه نه تنها زمنیه ای برای انحراف در اصلاحات است بلکه می تواند درون خود بستر ساز تکوین و رشد جریان های مخالف گردد.

3-  رشد، توسعه و مشارکت اجتماعی در جهان غرب با شاخصه هایی سنجیده می شود که با وضوح می توان حاکمیت نگاه اقتصادی، و کم توجهی به بسیاری از عوامل، از جمله تأثیر خانواده در پیشرفت جوامع را دریافت. فمینیست ها با در نظر گرفتن همین شاخصه ها و ارائه شاخصه های دیگری که صرفا بخشی از نیاز های زنان را آنهم گاه واژگونه، می دید،رهیافت های خود را توضیح می دهند.در رهیافت های فمینیستی آنچه بیشتر نادیده گرفته می شد رشد معنوی زنان و جایگاه های خاصی بود که آنان فارغ از رقابت های اقتصادی با مردها می توانستند با ایفای نقش سازنده خود پردازند که مهمترین آن نقش مراقبتی و عاطفی زن، به ویژه به عنوان همسر، مادر و تأثیر شگرف آن در انتقال ارزشها به نسل آینده بود.

4- حاکمیت نگاه فردگرایانه بر فمینیسم غربی که کسب حقوق و آزادی فردی را به مهم ترین محور مبارزاتی خود تبدیل کرده است علاوه بر آن که به دلیل تأکید بیش از حد بر نقاط امتیاز هر فرد از دیگران و دست یابی به ارضای تمایلات فردی، موجب تضعیف ارتباطات گروهی می شود، به صف بندی هایی می انجامد که تخاصم زاست و به تهلیل رفتن قوایی زنان می انجامد.

 

ادامه دارد.

[1]  ر.ک: کتاب های فرهنگ لغت انگلیسی به فارسی 

[2] نابرابری و ستم جنسی از دیدگاه اسلام و فمینیسم . حسین بوستان( نجفی). پژوهشگاه حوزه و دانشگاه.

[3] همان صفحه 40

[4] فمینیسم و دانش های فمینیستی . ترجمه، تحلیل و نقد مجموعه مقالات دایره المعارف روتلیج. مترجمان عباس یزدانی و بهروز جندقی. دفتر مطالعات و تحقیقات زنان. ص 123

[5] نابرابری و ستم جنسی ص 43

[6] همان  ص 49

[7] همان ص 68

+ نوشته شده در  جمعه 1385/06/17ساعت 4:6  توسط حمیداله شریفی  | 

اسرائیل چگونه تشکیل شد؟

حوادث اخير در خاورميانه و موضع گيريهاي منطقه اي و جهاني و بخصوص حمايت هاي صريح و قاطع  امريکا و انگليس از اسرائيل برآن داشت تا موضوع اسرائيل را در وبلاگ باشتراگ بگذارم

1- چگونه اسرائيل پيدا شد؟

تا قبل از بوجود آمدن اسرائيل تعدادي از يهوديان در ميان  مسلمانان و مسيحيان در خاورميانه بودندکه بطور صلح آميز زندگي مي نمودند، ديگر يهوديان در سراسر جهان بسيار پراگنده بودند و براي دولت مردان خود هميشه مشکل ساز، و گاهي بصورت نژاد پرستان افراطي و غير قابل سازش ظاهر مي شدند که به هيچوجه باديگران بخصوص با جامعه مسيحيان سر سازش نداشتند، ناسازگاري يهوديان بيشتر درقالب  نژاد پرستي آشکار مي نمود که در آموزه هاي ديني آنان قوم برگزيده  جلوه مي کند، کشورهاي اروپايي، بخصوص انگليس و آلمان مي خواستند  از وجود اين قشر مزاحم جامعه شان رها شوند، در صدد يافتن سر زمين  مستقل براي آنان بودند و با توجه به برخي آموزه هاي  يهود، مبني بر ارض موعود، و ضعف دولت عثماني، زمينه آوردن آنان را از سرزمين هاي آبائي و اجدادي، در منطقه جديد که نام اسرائيل را بر آن نهادند شروع شد. يهوديان که ظلم، آزار، و قتل و کشتار را ديده بودند بودند به صورت ملت مظلوم در جستجوي پناهگاهي بودند که چند صباحي از شر مسيحيان نجات يابند، و بالعکس، چنانکه افسانه/ واقعيت  هلوکاست نشاندهنده عمق فاجعه و ظلمي بود که از طرف جامعه مسيحيت اروپايي بر يهوديان مي رفت، بدين ترتيب زمينه تشکيل صهيونيسم فراهم آمد، تئودر هرتزل يکي از بنيانگزاران صهيونيسم،کتاب دولت يهود را برا ي سران کشورها نوشت و اولين گنگره صهيونيسم درشهر بال سويس درسال 1897 برگزار شد. نفس اصول صهيونيسم همانا ساختن نه فقط يک مذهب، بلکه يک ملت و يک دولت از يهوديت است و مي کوشد تا تمام يهوديان دنيا را با توسل  به جنگهاي توسعه طلبانه، در سرزمين موعود يعني اسرائيل برزگ گرد هم آورد. قدم هاي اساسي و تدريجي براي آرمان موهوم يهوديان نژاد پرست و افراطي در بر پايي حکومت يهوديان در فلسطين برداشتند، بدينوسيله تلاش موفقيت  آميز نمودند که  مشکل مسيحيت – يهود اروپا را تبديل نمايند  به بحران اسلام – يهود، درخاورميانه، اين طرح بسيار با زيرکي و هوشياري آغاز شد و مي توان گفت تنها وحدت نظر، و اولين ديدگاه واحدي  مسيحيان و يهوديان در طول تاريخ بود. و بعد از ايجاد اسرائيل جعلي، مي بينيم که هر دو جريان مانند دو لبه اي قيچي به تکه تکه نمودن جهان اسلام، ايجاد تفرقه، و هدر دادن نيروها، امکانات، سرمايه هاي مسلمين هستند؛ تحميل جنگ هاي  خانمان بر انداز بر مسلمانان و آواره نمودن بيش از پنج مليون فلسطيني، اشغال،کشتار و قتل عام هاي  دير ياسين، کفرقاسم، حرم ابراهيم، غانا، و... را مي توان بهايي  اوليه اي است که مسلمان مي پردازد.

بنيان گزاران صهيونيسم وقتي  سخن  از ارض موعود و اسرائيل برزگ بزبان مي آورند، براي خودشان مرز مشخص در نظر دارند که نيل تا فرات را در نهايت بدست بگيرند، چنانکه موشه دايان در ماه اوت 1967 گفت: « اگر تورات مال ماست و اگر خود را قوم تورات مي دانيم، پس بايد سر زمين هاي توراتي، سر زمين هاي داوران و ريش سفيدان را نيز در اختيار داشته باشيم.

بن گوريون مي گويد: مسئله ما حفظ وضع موجود نيست. وظيفه ماست که دولتي متحرک در جهت توسعه اي هرچه بيشتر ايجاد کنيم.[1]

اسرائيل در سال 1948 رسما موجوديت يافت و چهار جنگ در سالهاي 1948،1956،1967،1973 بر عربها تحميل نمود. اگرچه طرحهاي صلح بسياري تا کنون ارائه شد ولي تا کنون هيج يک به نتيجه نرسيد.

مقاومتها شکل ديگر بخود گرفت، از سال 1982 به بعد حزب الله در لبنان، مقاومت را رهبري نمود. و حماس در فلسطين، مقاومت در فلسطين دولت مشروع، بر پايه رأي اکثريت  مردم تشکيل داد، و مي بينيم که همين دولت بوسيله قدرت هاي سازنده اسرائيل تحريم مي شود، همانا که صداي دموکراسي شان گوش ها را کر مي کند از بر اندازي دولت قانوني رسما حمايت مي کنند. در لبنان جنبش حزب الله که مخالف طرح سازش و تسليم است را جنبش تروريستي مي نامند. پس با توجه به شکل گيري اسرائيل، بسيار آشکار مي نماياندکه کشتار مردم بي دفاع لبنان طرحي است  صهيونيستي که امريکا متعهد به اجراي آن است؛ چنانکه کمک همه جانبه و جدي کشورهاي چون امريکا، انگليس ، در جنگ اخير از قبيل تأمين سوخت هواپيما هاي جنگي اسرائيل،و اهداي 200 موشک ليزري با قابليت کنترل از راه دور و ماهواره اي ، و در بخش ديپلوماسي مخالفت با تصويب قطع نامه سازمان ملل مبني بر توقف فوري جنگ و... نشان مي دهد که امريکا  تمام اصول انساني ره به سُخره مي کيرد جان بولتون نماينده امريکا در سازمان ملل  به صراحت مي گويد اين کار، قابل قبول نيست(و غير اخلاقي است ) که جان  يک مسلمان لبناني را برابر جان يک اسرائيلي بدانيم.

امريکا رسما اعلام مي کند که فرصت  ايجاد يک خاورميانه جديد فراهم شده است.

آيا سردمداران امپرياليسم  موفق خواهد شد؟

در جواب بايد بگوييم که اگر شوروي سابق در افغانستان پيروز شد. يا اگر امريکا در ويتنام پيروز گرديد. در اين جنگ هم موفق خواهد شد.چرا دورتر برويم، امريکا شعري سروده است ک در قافيه شان گير نموده است  او نمي تواند القاعده را نابود کند، القاعده که نه پشتوانه مردمي دارد و نه قدرت رسمي، و حتي درمبارزه  با طالبان در حيرت است که چه کند. در عراق نمي تواند جلو کشتارهاي کور را بگيرد و خود را از مخمصه رهايي دهد. اين بار مبهوت قدرت  پر توان حزب الله لبنان و مقاومت اسلامي شده است ، قدرتي که مجهز ترين ارتش دنيا را در چالش شکست و افتضاح مي کشاند. ارتش اسرائيل با کمک امريکا اگرچه با تخريب وحشيانه، و با نابودي زير ساختهاي اقتصادي لبنان و آواره نمودن بيش از هفت صد هزار انسان بي گناه( تاکنون)، توانست چهره ديگري از نماد هاي تمدن غربي چون دموکراسي امريکايي را نشان دهد.کشتار، وحشيانه مردم، تخريب زير ساختها، و بنيان اقتصاد لبنان اين مسئله را باز هم ثابت نمود که غربيان کاري بسيار زيرکانه و شيطنت آميزي انجام دادندکه همواره جهان اسلام از صهيون آسيب ببيند.

آيا  اين آسيبها مي تواند به مقاومت آسيب برساند ؟

تا کنون مقاومت نشان داد که مرگ را مي پذيرد اما ذلت را نه، کسي که ذلت را نپذيرد بدون شک پيروز است، به نظر مي آيد که  مقاومت، مي تواند  سر زمين هاي اسلامي را از اشغالگران خالي کند زيرا اسرائيل يک ملت نيست بلکه از ملت ها ناهمگن تشکيل شده که با وعده هاي خيال انگيز و رؤيايي آورده شدند. و اگرمبارزه خواب شان را بهم زند دوباره به سرزمين پدري شان باز خواهند گشت. ارتش اسرائيل است که با نشان دادن تکنولوژي و حمايت غرب و وعده سرزمين موعود را مي داد امنيت را تضمين مي کرد حالا حزب الله  براي اولين بار به اين ارتش مجهز طعم ذلت شکست را مي چشاند و  اين بار با درايت، ايمان، و مقاومت چريکي و پارتيزاني، رخنه در اين ارتش نمود، يعني مقاومت توانست  همه اميد ملت رانده شده و سرگشته را از زندگي نمودن در سرزمين موعود موهوم به ياس تبديل نمايد ، پس، بر لبنان، کشور زيبا، رؤيايي و زيتوني، و بر فرزندان دليرش سلام، درود و تحيت  و احسن بايد گفت و به  حزب الله بايد  درود  فرستاد و بر آرمان پاکش که توانست، با مقاومت، خود را جاودانه نمايد و مرگ را به سخره گيرد و اکنون مقاومت به چنين ياران، افتخار مي کند، و ما به مقاومت، مقاومت به جاودانگي، و جاودانگي به اسرارش که  افکار و عملکرد قهرمانان آن ديار و همانند آن هستند.[2]

به عنوان نتيجه اين مطلب را ياد آور مي شويم که اکنون ما از دموکراسي که روزي وسيله  براي به قدرت رسيدن وابستگان بيگانه، و وسيله اي براي  بهم زدن امنيت کشورها بود، بسيار استقبال مي نماييم چون مردم آگاه، مي توانند دولت هاي مستقل، با هويت خودي چون دولت حماس را تشکيل دهند که زهر چشمي باشد براي دشمنان دموکراسي واقعی ، به  اميد روزي که در تمام سرزمين هاي اسلامي بخصوص کشورهاي عربي دموکراسي آيد و مردم عرب از خجالت موضع ضعيف حاکم بر کشورهاي شان برون آيد و يکبار ديگر نشان دهند که هويت دارند. پس بيداري سياسي ملت ها مي تواند مشکلات اساسي جهان اسلام را نابود کند

محمد رسول الله و الذين معه اشداء علي الکفار و رحماء بينهم



[1]  فرهنگ و تمدن اسلامی . علی اکبر ولایتی. به نقل از پرونده اسرائیل و صهنونیسم سیاسی. اثر روژه گارودی.ترجمه نسرین حکمی.سازمان چاپ و نشر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/05/06ساعت 12:53  توسط حمیداله شریفی  | 

فرهنگ مقاومت یا سازش؟

فرهنگ مقاومت پيروز است يا فرهنگ سازش؟

وقتی خبرهاي جنگ را مي شنوم بسيار احساس بدي پيدا مي کنم، بوِيژه که به عنوان مسلمان مي بينم که  به مسلمانان ظلم مي شود و هم بدنام، به همين دليل با اينکه رشته تحصيلي من سياست نيست ولي نمي توانم از کنار مسائل سياسي براحتي عبور نمايم.به ناچار درين  لحظه، بازم دست به نوشتار سياسي بردم، اين بار از لبنان و فلسطين و اسرائيل.نه براي باز گشايي اين گرِه، بلکه براي فروکاستن از دل .

الف)گزارش اجمالي از وقايع جنگ

 بيش از پنج روز از حملات هوايي و توپخانه اي و دريايي اسرائيل به خاک لبنان مي گذرد. حملاتي که به بهانه آزادي دو سرباز اسير اسرائيلي شروع شد و به اميد که دو سرباز شان را آزاد کند زير ساخت هاي اقتصادي، پلها، نيروگاه برق، فرودگاه ، مخازن سوخت، و حتي موتر حمل نقل را زدند. ساختمان شوراي حزب الله ويران کرد و ساختمان شبکه المنار را با خاک يکسان نمود و حتي بيمارستان از حملات اسرائيلي ها در امان نبود. کشته ها و زخمي ها از مرز 300 نفر گذشت و جالب اين است که طبق گزارشهاي خبري تنها يک نفر از حزب الله کشته شد وسايرين مردم عادي بودند، در مقابل اين حملات جريان مقاومت اسلامي، حملات موشکي خود را که قبلا تا 12- 15 کيلومتر بود گسترش داد و اکنون سومين شهر برزگ و مهم حيفا با جمعيت 300 هزار نفري را در تير رس خود دارد ، مراکز اقتصادي اسرائيل؛ بندرها، پالايشگاه، قطار، و... در اين ناحيه را بهم مي کوبد و هنوز ارتش پيشرفته  اسرائيل نتوانست  اين موشک ها را رهگيري نمايد و نيز نتوانست سايت پرش آنها را شناسايي کند، کارشناسان ارتش اسرائيل گفته اند موشک هاي حزب الله مي تواند  پايتخت اسرائيل يعني تل آويو را بهم بکوبد.تا حال اسرائيل دراين جنگ نه تنها نيروي مقاومت را خلع سلاح نتوانست و دو سربازش را آزاد نکرد که  جان دها نفر يهودي و سربازان خود را هم از دست داد و موج از آوارگان از حيفا و حومه  به سمت مناطق امن تر  در حال فرارند.

ب) اهداف جنگ

اهداف اسرائيل:گرچه کارشناسان سياسي براي اين جنگ اهداف زيادي را مطرح مي کند ولي دو هدف مهمترين اهداف اسرائيل است.

1-    اسرائيل در اين جنگ مي خواست  قدرتشان را بر عربها و مسلمانان طرفدار مقاومت نشان دهد و ازين وسيله به نفع استحکام مرزهايش سود ببرد.

2-    نابودي حزب الله  و مقاومت. حملات قبلی حزب الله  سبب شد که ارتش اسرائيل از خاک لبنان شکست بخورد و فکر مي کرد که در شرايط فعلي که حاميان خارجي حزب الله مشکلاتي سياسي جدي دارد تحقير سالهاي افتضاح  را جبران نمايد.

 اهداف مقاومت حزب الله لبنان

دو نکته را بايد در نظر گرفت يکي نگاه اسلامي به قضيه است و نگاه دوم نگاهي ملي به آن. از نگاه ملي بخش از سرزمين لبنان (شبعا) در دست اسرائيل است و حزب الله تا باز پس گيري اين سرزمينها، خود را متعهد مي داند.از نگرش اسلامي اينگونه به نظر مي آيد که مسلمانان فلسطيني و دولت منتخب حماس به شدت زير حملات اسرائيلي هاي قرار دارد. در اين شرايط براي حزب الله بسيار دردناک است که ساکت بنشيند و تماشا کند لذا با گروگان گيري سربازان اسرائيلی مي خواهد که فشار از دولت فلسطين را کم کند.

پيامد هاي جنگ

جنگ هميشه پيامدهاي  منفي دارد که جايي اشاره آنها نيست، ولي براي کسي که مورد تعرض و تجاوز قرار مي گيرد جنگ پيامد هاي مثبت دارد. فلسطين، بخشي از لبنان، و بخشي از سوريه هنوز در اشغال است، حد اقل پيامد مثبت براي کشورهاي عربي اين است که   جنگ مي تواند سنبل عزت طلبي و افتخار باشد و  پيامد ننگ شکست گذشته را جبران کند.

اما جنگ براي اسرائيل هيج سود ندارد و اگر بتواند همه را به سازش دعوت کند و بدون دادن باج مهم، امنيت را براي سرزمينهاي اشغال شده به همراه بياورد شاهکار نموده است، بخصوص که ديگر حزب الله به تنهايي قدرت اسرائيل را به چالش مي کشد. و ضعفهاي يهوديان مقيم فلسطين را آشکار مي نمايد.

پيامد هاي مثبت ديگري را هم براي مسلمان جهان دارد و آن اتحاد است در شرايطي که برخي از مذاهب اسلامي همديگر را نشانه مي رود؛ و اگر دقيقتر به قضيه بنگريم حزب الله شيعه اثناعشري لبناني، به کمک مسلمان اهل سنت و فلسطيني شتافت. اين عمل، براي تمام مسلمان پيام مي دهد که مسلمان هر جا باشد و در هر مذهبي باشد مسلمان است و بايد به کمک هم رفت.

نتيجه

فرهنگ مقاومت و دفاع مشروع هميشه پيروز است، هر انسان با وجداني که تاريخ معاصر فلسطين را بخواند بوضوح درک مي کند که تروريستان واقعي يهودياني هستند که بيش از پنج مليون فلسطيني را آواره نمودند و خاک پدري شان را به ناحق تصرف کردند. و بحق، حق کشي است که جريان مقاومت را تروريست گوييم. و اگر آزاد مي انديشيم و سخن از انسانيت مي زنيم بايد دست خالي و  سنگ مقدس بچه هاي  فلسطيني را ببوسيم، زيرا اين سنگ ها نشانه هاي پاره نمودند قفس استبداد و تجاوز است. باورهاي ديني به ما مي آموزاند که مقاومت پيروز است و نيز تجربه تاريخي اين را ثابت مي کند همه ای متجاوزين زود يا دير شکست خوردن، با اين حال، سوال من اين است که  جهان به کجا مي رود؟ چرا  فرزندان مدرسه  سنگ بدست فلسطيني را تروريست مي دانند؟ وچرا به  مهاجران متجاوز تا دندان مسلح حق کشتن صاحبان خانه را مي دهند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/04/26ساعت 2:43  توسط حمیداله شریفی  | 

سياسي کاري يا کارسياسي؟ چشم اندازی بر ويرانی ها و راهکار آن

فرهاد، پناهجوي افغان که سالهاي زيادي در ايران بسر برده مي گويد پس از بازگشت به افغانستان در وضعيت بدي قرار گرفته و نمي تواند نيازمندي هاي ابتدايي زندگي خود را برآورده کند.فرهاد مي گويد چند ماه است که در يک مخروبه در حاشيه شهر کابل زندگي مي کند در حالي که فرزندان او از رفتن به مکتب باز مانده اند.[1]. روزي که جناب کرزي از ايران بر مي گردد و  حادثه عجيب تصادف راننده نظامي امريکايي با موترهاي مردم  کابل رخ  مي دهد، بسياري از حقايق در آستانه  افشا شدن قرار مي گيرد که باتبحر و تجربه سياست مداران و رسانه های وابسته  موقتا سر پوش گذاشته مي شود.

يک- عملکرد نيروهاي خارجي : اين حادثه بهانه به دست می دهد تا به عملکرد نيروهاي خارجي در مدت حضورشان در افغانستان بعد از سقوط طالبان پرداخت و درعمل  زمان آن رسيد که  فلسفه حضور  نيروي هاي امريکايي و خارجي مورد بازخواست و دقت  قرار گيرد متوجه می شویم که غربيها در يک اقدام همسو  همراه با تهديد  و ارعاب نسبت به دولت و مردم معترض موضع بسيار متفاوت مي گيرد؛ وزيران دفاع از کشورهاي اروپايي، نمايينده سازمان ملل، برخي از وزيران خارجي در يک عمليات  رواني هماهنگ تهديد مي کنند که اگر جلو آشوب ها گرفته نشوند سر مايه گذاري در افغانستان کاهش مي يابد و اخيرا برخي روزنامه هاي وابسته، از کاهش پشتيباني جهاني از دولت قانوني را در سر  خبري  قرار دادند. بدين ترتيب فرصت پرداختن به کارکرد نيروهای بيگانه از دست مي رود.تاکنون اين نيروها  که نتواستند  اعتماد مردمي به خود جذب کنند  در جلب اعتماد خارجي هاي که مي خواهند سرمايه گذاري نمايند هم موفق نبودند؛ زيرا در امنيت کامل است که سرمايه در آنجا انبوه شده و توليد ثروت مي کند.

دوـ عوامل اجتماعي: کم کم اعتراضات مردم از دولت ، ازگراني ،از نا امني،از فساد اداري، افزايش می يابد اختلافات طبقاتي بيشتر مي شود پولداران پولدار ترمي می گردند ،آمار فقر، مهاجرت، بالا می رود،  اعلام می گردد که مبارزه با مواد مخدر شکست خورده است،  و قرباني اصلی اين مبارزه  مردم بيچاره است. پولها از بانک مرکزي به دليل نبود برنامه کاري با وجود نيازهاي بسيار بي شمار، راکد مانده و سرانجام به جاي اول، بر مي گردد. بدين وسيله  فرصت پرداختن به اين قضاياهم از دست رفت و يا ذهن ها به سمت خاص مانند فساد اداري،جهت داده شد.

سه - تجديد قواي طالبان:  هنوز طنين صداي جرج دبليو بوش و صداي بلر در گوش است که  خبر از آبادي و آباداني  افغانستان و همزمان با نابودي القاعده و طالبان و تروريست ها راوعده می دادند، مي شنويم که  جهان در مبارزه با تروريست و همنيطور در آباداني افغانستان جدي به نظر نمي رسند، چنانکه  سخنان اخير رئيس جمهور در خبر گزاري هاپخش شد که  « جهان در مبارزه با تروريست جدي نيست» به همين دليل، بقاياي طالبان در حضور نيروهاي خارجي، تجهيز تقويت می شوند و براي به همزدن امنيت نسبي  موجود، تلاش جدي دارند.

راهکار چيست ؟

هرپديده همانطور که عوامل ويژه دارد، راه حل مخصوص خودش را هم دارد، و اگر مثلا تنها فساد دولتي را عامل برخي از مشکلات بدانيم بايد علل بوجود آورنده فساد دولتي را نِيز برسي کنيم و همينطور بقيه پديده ها را. بنابر اين، راه حل کلي اگر وجود داشته باشد، کارساز نخواهد بود..با اين حال براي شروع هرکار پايه اي، به دو چيز اساسي بايد توجه نمود، يکي تغيير نگرش، دوم، فشارهاي بروني  است.

نگرش «Attitude» عبارت است از روش نسبتا ثابت در فکر، احساس، و رفتار نسبت به افراد، گروه ها، و موضوع هاي اجتماعي و هر حادثه اي که در محيط فرد، واقع مي شود. نگرش،  تفکر و پردازش اطلاعات را تحت تأثير قرار مي دهد، و بر فرايند رفتار اثر مي گذارد.[2]

به عبارت ديگر، نگرش باور انسان است نسبت  به  اشخاص ، گروها و هر پديده اي اجتماعي، بدين جهت براي از بين بردن پديدة شوم جنگ اول  فکر، نگرش و باور را بايدعوض کرد، هر انساني که حاضر است جان ديگران را به خطر بيندازد،حتما توجيهي پيش خود داشته باشد؛ دست اندر کاران برنامه سازندگي بايد پيش از هر اقدامي پشتوانه شناختي و اعتقادي جنگندگان را نسبت به جنگ عوض کنند. يکي از راههاي که مي توان تغيير نگرش ايجاد نمود، نگاه ديني در قضيه است؛ درهمة نا امنيها تعداد کشته شدگان، در درجه اول انسان بودند، و در درجه دوم افغانستاني بودند، هر دو طرف که کشته شدند يا انسان افغانستاني بودند يا انسان هاي بودند که مي خواستند به افغانستان کمک کنند. آيا برای چيزي که مي جنگيم ارزش اين همه خون ريزي و مشکلات بعدي را دارد؟  آيا کشتن يک فرد بي گناه، ظلم بزرگ و گناه عظيمي نيست؟آيا کشتن يک فرد، کشتن تمام انسان هاي روي زمين محسوب نمي شود؟.(بيان فوق، نوعی تغييرنگرش دينی است که می توان از آن بهره گرفت)

راه هاي متفاوت و متناسب  فردي و گروهي  براي تغيير نگرش وجود دارد. تغيير دادن نگرش به مراتب هزينه کمتري دارد و می تواند يک پديده اي شوم  را از ريشه بخشکاند. براي اين روشن شدن اين مسئله، مرد سالاري را مثال مي آوريم، فکرمرد سالاري در برهة از تاريخ بر سرنوشت زنان بسياراثر بد داشت، که برخي حاضر بودند دختران را زنده به گور نمايند و يا به عنوان کالا مبادله کنند. راهکار فيزيکي اين است که مردان را به زندان اندازيم و اقدامات تنبيهي اجرا نماييم و...  ولي عملا اين اين کار ممکن نيست، راه حل اصلي  اين است که فکر مردان و نگرش آنان را نسبت به زن عوض کنيم و براي حاملان  فکر مرد سالاري اثبات نماييم که زن از هيج نظر نسبت به مرد کمبود ندارد و از نظر ارزشي برابر با مردان است. اين شيوه در مسائل نا امني ها  هم قابل اجرا، و هم کم هزينه است و زمان بر نيست.

راهکار دوم فشار هاي محيطي و بروني:

هر فرد از هنگامي که به دنيا مي آيد در اجتماع خود را مي يابد، و به شدت تحت تاثير تعاملات اجتماعي قرار مي گيرد.چيزهاي خوشايند و ناخوشايندي بسياري را از ديگران ياد مي گيرد که رفتار خود آگاه و ناخود آگاه فرد را تحت تأثير قرار مي دهد.دراين ميان آنچه مهمتر به نظر مي رسد ارضا نشدن بسياري از خواسته ها است؛ خواسته هاي مشروع و نيازهاي اوليه زيستي افراد. فرد در قدم اول  تلاش مي کند تا نان تهيه کند، بيشتر افراد جامعه ما متاسفانه در زير خط فقر زندگي مي کنند و درآمد سرانه از 230 دلار تجاوز نمي کند و به شدت نيازمند و محتاج بديگران، احساس مي شود، دو ميليون نيروي کار جوان کشور بيکار است، اينان  نياز شديد به پول دارند واگر مشغول کار نباشند ضمن اينکه صدمه بزرگي به اقتصاد ملي مي زنند، براي امنيت جامعه مزاحمت ايجاد مي کنند و سرچشمه بسياري از ناهنجاري هاي اجتماعي مي گردند، گروهاي مثل قاچاقچيان، طالبان، و... از اين نيروها استفاده مي برند.

بنابراين،همزمان با شروع به  تغيير نگرش، فشارهاي اجتماعي را نبايد ناديده انگاشت از جمله فقر و بي کاري را، زيرا فقر، فاکتور مهمي است و بايد ريشه کن شود.

در اخير سوال من اين است که چرا دولتمردان کشور و متحدان استراتيژيکي آنان، بجاي مبارزه با اتباع و پيروان لشکر سياه فقرو جهالت، مستقيما به مبارزه سرچشمه فقر نمي روند؟ چرا به جاي کشتن  فرزندان کشور، چه طالب چه غير طالب مبارزه با انديشه طالبانيسم را جدي تلقي نمي کنند؟

در اخير به نظر مي آيد که بايد تنها خودمان با دست خالي و پر توان خود کشور را آباد کنيم  و در اين مسير تنها خواهيم بود.


[1] سایت فارسی بی بی سی.

[2]  برای تعریف دیدن این به کتاب های روانشناسی اجتماعی مراجعه شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/04/06ساعت 15:48  توسط حمیداله شریفی  |